صبح شده. تقریبا. در آن انتها، یکجایی نزدیک میعادگاه افق و آفتاب، نوری عجیب میدرخشد.
ای ستارهی صبحگاهی که چشمهایت را پیش از خورشید از هم میگشایی و راهنمای سحرخیزانی؛ ای زهرهی آسمان تاریک شب، آتشم میزنی هر شب با دوریات و میفروزی دلم را هر روز با حضورت.
صبح شده. آسمان مرا میخواند.
my love is like sunshine,
the kind that shines on ripened grain
the kind that shines on small kind faces by the beach, before getting all wet and sticky
its just like a newborn child, with its dumb cries and its complicated stares
my love is rich
rich like a blueberry, its juice running down my face
like the colour red crossed on the badge just on your sweatshirt
like a smile, a smile filled with joy and happiness
my love is smart
like a bee knowing its honey
like a girl doing her hair on prom nights
my love is smart
like the conservation theory, like a big wooden piano
my love is everything I am, everything I can be
like what you bring in me
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم که چو در دل بنشینی همه دل دست تو باشد. چه بگویم غم خود را که تو خود نیک بدانی. نفسی کوزه شکستم، نفسی چشم ببستم، نفسی جسم بخستم، نفسی راه ببستم؛ همه اینها به کناری، وَ تو ای ماه، کناری.
تو کجایی که ببینی که شبم بی تو نباشد، که غمم نیست چو هستی ...
شبِ مهتاب، بلند است و خدا پیش من است و دل من دست تو باشد، تو کجایی؟
لختی از ماه بریدم، دمی از خویش رهیدم، کمی از جام چشیدم، و تو ای دوست بدیدم؛ همه اینها به کناری، وَ تو ای ماه، کناری.
تو کجایی، شب بیغم، تو کجایی که ببینم نفسی نور تو را من؟
شب مهتاب، بلند است، دلم پیش تو بند است، بگو دوست، کجایی؟
دیدار دوست را فردا برایم رقم زدند.
برگ برگ این زندگی را به آتش خواهم کشید، تا شاید پاکی آن دامانم را از لکّهی خونین گناه پیشین پاک دارد.
برق موهای بنفشش چشمم را گرفت. رویش را کرده بود به تابلوی بدون قاب روی دیوار و چشمهایش را دوخته بود به عمق دریای توی نقّاشی و پری دریایی کوچکی که روی صخرهی ساحلی جا خوش کرده بود.
لحظهای آنجا کنارم بود و لحظهای دیگر، من و او با هم، در میان امواج سرگردان بودیم.
آب آمد و شوریاش اشکهایم را شست و چشمهایم را بست.
وقتی چشم گشودم، کنار ساحل بودم. پری دریایی کوچکی کنارم بود، با موهایی بنفش. نگاهش کردم. پا نداشت که مثل قبل با بازیگوشی بدود سمت من و ناگهان از آغوشم بگریزد.
امّا دم هم نداشت. آن تهِ تهِ تهِ دماش را انگار که چیده باشند. دیگر شنا هم نمیتوانست بکند در این گرمای آفتاب.
نگاهم کرد. نگاهش پر از درد و امّید و عشق بود. لبخند زد.
اشک ریختم.
به من گفت: «همهاش برای یک زندگی این طور شدم.»
چیزی نگفتم.
گفت: «هر بار که به ساحلهای دور نگاه میکنی به یاد من میافتی. حتّی دورترین ساحلها هم برایات یادآور من خواهد بود.»
چیزی نگفتم.
ادامه داد: «انگار که تو برای من دریا باشی و من برای تو ساحل.»
چیزی نگفتم.
او هم چیزی نگفت. تنها اشک بود که جواب اشک را میتوانست بدهد.
