زندگی فرصت زیستن است،
لحظهها را باید زیست،
اشک حسرت را،
وقت حسرت باید ریخت.
امیدوارم خوانندگان عزیز از عمق این مطلب غرق نشن. :دی
میلاد و خالهٔ محترم مشغول بحث میباشند. دخترخاله هم حاضر میباشد. دخترخاله پنج سال دارد.
خاله در مورد پسرخاله حرف میزند و میگوید: «خدا رو شکر اینم دانشجو شد و رفت.»
میلاد تأیید میکند. دخترخاله با شگفتی میگوید: «مگه دانشجو میلاد جون نیست؟»
میلاد: «الان داداش دانشجوئه.»
دخترخاله: «میلاد جون قبلا دانشجو نبوده؟»
خاله: «نه دخترم. اونم چند وقته دانشجو شده.»
دخترخاله، با حیرت میلاد را مینگرد و اذعان میدارد: «یعنی میلادجون قبلا مثل آدما بوده؟»
a: u ok with it?
m: sure, why not?
a: dunno, but afaik it could get
a: u in serious trouble
m: doesn't matter. you concerned?
a: not so much
m: so why bother asking?
a: wasn't asking, just consulting
m: consulting me?
m: why would you?
a: cause i could use the advice of sommat older
m: how old are you?
a: 27
m: and you think I'm older?
a: aren't u?
m: I'm 21
a: kiddin me? u sound like an effin 30 or so
چقدر مطیعانه به هر اشارتم نغمه سر میدهی! اگر کسی نداند، فکر میکند پرندهای دستآموزی.
من اشاره میکنم، تو صدا میکنی، و مردم به سوی تو میشتابند؛ به سوی من. به راستی هم که به مانند پرندهای دستآموز میمانی، در این بلندترین برج کلیسای جامع شهر.
کنار در ایستادهای و من به سویت میدوم. از خود بیخودم. در آغوشت رها میکنم این تن خستهام را. گرم در آغوشت میگیرم. پیراهن سفیدت چه برقی میزند! دستانت را از پشتم حلقه میکنی و مرا به خود میفشاری. گرمایی ناگهانی قلبم را در هم میفشارد؛ و من با شگفتی، به پیراهن سفیدت نگاه میکنم که چه ناگهانی سرخ میشود، و نوک خنجری که از میان سینهام، از میان قلبم بیرون زده.