یک موجود زنده
یک موجود زنده

یک موجود زنده

زندگی

زندگی فرصت زیستن است،

لحظه‌ها را باید زیست،

اشک حسرت را،

وقت حسرت باید ریخت.


امیدوارم خوانندگان عزیز از عمق این مطلب غرق نشن. :دی

دانش‌جو = آدم؟؟!

میلاد و خالهٔ محترم مشغول بحث می‌باشند. دخترخاله هم حاضر می‌باشد. دخترخاله پنج سال دارد.

خاله در مورد پسرخاله حرف می‌زند و می‌گوید: «خدا رو شکر اینم دانش‌جو شد و رفت.»

میلاد تأیید می‌کند. دخترخاله با شگفتی می‌گوید: «مگه دانش‌جو میلاد جون نیست؟»

میلاد: «الان داداش دانش‌جوئه.»

دخترخاله: «میلاد جون قبلا دانش‌جو نبوده؟»

خاله: «نه دخترم. اونم چند وقته دانش‌جو شده.»

دخترخاله، با حیرت میلاد را می‌نگرد و اذعان می‌دارد: «یعنی میلادجون قبلا مثل آدما بوده؟»

chat

a: u ok with it?

m: sure, why not?

a: dunno, but afaik it could get

a: u in serious trouble

m: doesn't matter. you concerned?

a: not so much

m: so why bother asking?

a: wasn't asking, just consulting

m: consulting me?

m: why would you?

a: cause i could use the advice of sommat older

m: how old are you?

a: 27

m: and you think I'm older?

a: aren't u?

m: I'm 21

a: kiddin me? u sound like an effin 30 or so

ادامه مطلب ...

پرنده

چقدر مطیعانه به هر اشارتم نغمه سر می‌دهی! اگر کسی نداند، فکر می‌کند پرنده‌ای دست‌آموزی.

من اشاره می‌کنم، تو صدا می‌کنی، و مردم به سوی تو می‌شتابند؛ به سوی من. به راستی هم که به مانند پرنده‌ای دست‌آموز می‌مانی، در این بلند‌ترین برج کلیسای جامع شهر.

کجایی؟

کنار در ایستاده‌ای و من به سویت می‌دوم. از خود بی‌خودم. در آغوشت رها می‌کنم این تن خسته‌ام را. گرم در آغوشت می‌گیرم. پیراهن سفیدت چه برقی می‌زند! دستانت را از پشتم حلقه می‌کنی و مرا به خود می‌فشاری. گرمایی ناگهانی قلبم را در هم می‌فشارد؛ و من با شگفتی، به پیراهن سفیدت نگاه می‌کنم که چه ناگهانی سرخ می‌شود، و نوک خنجری که از میان سینه‌ام، از میان قلبم بیرون زده.