یک موجود زنده
یک موجود زنده

یک موجود زنده

دو

آرام و آهسته قدم بر می‌دارم. با دقّت. مثل راه رفتن روی جدول؛ طوری که نیفتم پایین. گوشه و کنار پارک را نگاه می‌کنم. آقایی که روی نیمکت مشغول روزنامه خواندن است نگاهی یک‌وری به من می‌کند. گویی دیوانه‌ای می‌بیند. شاید هم درست می‌بیند. به هر حال، آدم وقتی پیر می‌شود خردش هم زیاد می‌شود - معمولا.

به آفتاب نگاه می‌کنم. نورش را می‌گیرم و می‌رسم به نوک چراغ کنار نیمکت. از نوک چراغ، سیاهی را دنبال می‌کنم تا ته سایه‌اش. امّا تو نیستی. دوباره گوشه و کنار را نگاه می‌کنم. همین‌جا بود. مطمئنم که همین‌جا بود آخرین جایی که دیدمت و مرا دیدی. ولی تو نیستی.

کجایی؟ کجایی با قول و قرارهایت و با وعده‌های خالی‌ات؟

برای

تا حالا در خیابانی شلوغ، در یک پیاده‌رو که در آن از شدّت حضور جمعیّت ممکن است هر لحظه پای کسی را له کنی راه رفته‌ای؟

در چشم هیچ کدام خیره شده‌ای؟ به این فکر کرده‌ای که در همان لحظه، در سر هر کدام از این چند ده هزار نفر چه می‌گذرد؟

از تخت سلطنت خود پایین بیا. تو کی هستی در مقابل این همه انسان؟ تو چه بیش‌تر داری که دنیا را پیوسته به دور خودت در حرکت می‌بینی؟

هیچ فکر کردی برای هر یک از این نگاه‌ها، هر یک از این چهره‌ها، داستانی وجود دارد به قدمت یک عمر زندگی؟

بیدار شو!

نامناسب

به فرمان تکیه می‌زنی. دود غلیظ سیگارت را به بیرون شیشه می‌دهی. هوا سرد است. نفر جلویی که پیاده می‌شود، دویستی ناقابلی کف دستت می‌گذارد. نگاهی می‌کنی و می‌گویی کرایه سیصد است. مرد چانه می‌زند. تو بی بحث بیش‌تر، گاز می‌دهی. فاصله می‌گیری، از این انسان حریصی که حاضر است به خاطر صد تومان نفرین و زن و بچه‌ات را به جان بخرد.

آهنگ پنجاه ساله‌ای را با ضبط ماشین گوش می‌دهی. یاد مادرت می‌افتی. چه‌قدر امید داشت که وقتی وارد دبیرستان شدی، بتوانی برای خودت کسی شوی. نگاهی می‌اندازی به عکس دختربچهٔ کوچکی که چسبانده‌ای روی آینه. اسمش شاید زهراست. شاید هم مهیا. و یا خیلی چیزهای دیگر. الان برای خودش خانمی شده.

مثل بابایش راننده نیست، مثل او هر روزش را با سیاهی دست مردم سر نمی‌کند، و هر روز با سرافکندگی ماشین قراضه‌اش را سه-چهار کوچه پایین‌تر پارک نمی‌کند.

آه می‌کشی، از ته دل. هوا سرد است. پکی دیگر به سیگار می‌زنی. آن را از شیشه بیرون می‌اندازی و چشمت از آینه به من می‌افتد. چه می‌فهمم من، یک مسافر معمولی، که تو چه‌ها می‌کشی هر روز و هر شب؟ کرایه‌ام را به تو می‌دهم و پیاده می‌شوم. نگاهی دوباره از شیشه به من می‌اندازی. سری تکان می‌دهی و گاز ماشین را فشار می‌دهی و از کنارم رد می‌شوی.


عنوان

گوشهٔ خیابان روی زمین نشسته‌ای. هر کسی از جلویت رد می‌شود. هر کسی، با هر رنگی. تو لباس کثیفت را به خودت نزدیک می‌کنی. شرم‌زده‌ای. دوست داشتی مثل هر یک از این دخترهای مشغول رد شدن مانتویی شیک به تن کنی و خیلی مرتّب با آرایش سوار آخرین ماشین بازار شوی.

زنی پولی جلویت می‌اندازد. تو نگاهی به پول می‌اندازی. دستت را آرام می‌آوری جلو و برش می‌داری و زیر مانتوی رنگ و رو رفته‌ات قایمش می‌کنی. از این کاغذ بی‌ارزش که زندگی‌ات به آن بسته است، متنفّری. باید امروز هر چی کاسب شده‌ای را تحویل بدهی.

لحظه‌ای نگاهت با من گره می‌خورد. نگاهت را می‌دزدی. از من هم مثل بقیّه بدت می‌آید. یک آدم معمولی، که هیچ نشانه‌ای از دردهایی که تو تحمّل کرده‌ای ندارد.

سرت را پایین می‌اندازی و دوباره در خود فرو می‌روی. باز هم ره‌گذری دیگر، اسکناسی دیگر و نگاهی دیگر. این بار که نگاهت به من می‌افتد، از من چشم نمی‌دزدی. هول برت می‌دارد. نمی‌دانی برای چه ایستاده‌ام و محو تو شده‌ام. ناگهان بساطت را جمع می‌کنی و بی هیچ حرف و نگاهی، به سوی خیابان به راه می‌افتی و از کنارم رد می‌شوی.

یک ...

توی خیابانم. قدم زنان و بی‌اندیشه. چشم تو چشم می‌شویم.

***

تو داری لبت را می‌گزی و موهای میشی‌ات از زیر روسری بیرون زده. اخم کرده‌ای. زن سال‌خورده‌ای کنارت می‌آید. مادرت است. قیافه‌اش ناراحت است و چادرش را به دندان گرفته. دارد فکر می‌کند که چه‌قدر باید از این‌که دخترش موهایش را بیرون گذاشته خجالت بکشد. نگاهی از زیر چشم به او می‌کنی. اخمت بیش‌تر در هم می‌رود. بار اوّل نیست که سر این موضوع با هم بحث‌تان شده. موبایلت زنگ می‌زند. نگاهی به اسم روی گوشی می‌کنی. خواهر کوچکت است که زنگ زده تا ببیند احوالت چه‌طور است. از این‌که قبل از بیرون رفتن دعوا کرده‌ای نگران است. اعتنایی نمی‌کنی و به قدم زدن ادامه می‌دهی. با خودت فکر می‌کنی، این دوره دیگر جای این امّل‌بازی‌ها نیست. امّا چیزی نمی‌گویی. دوباره لبت را گاز می‌گیری. قدم‌هایت را کمی تند می‌کنی و دستت را زیر بغل زن می‌اندازی و از کنارم رد می‌شوی.