به کنج دیوار اتاق تکیه میزنی. تویی و نور مهتاب لای پنجره و خدا که آرام در آغوشت خوابیده. صدایی نیست جز تیک تیک ساعت که شمارش معکوس مرگت را پیش از تولّدت آغاز کرده. دانههای شبنم روی پنجره جا خوش کردهاند و ستارهها از پشتشان چون لکّههایی نورانی به چشم میخورند.
سرمای دیوار پشتت را میلرزاند. دلت میخواهد بایستی. امّا پاهایت با تو نیستند.
از پیشانیات نوار باریکی از گرما به پایین میدود و گونههایت را بوسهزنان طی میکند. چشمانت را تکان نمیدهی، همانطور بیحرکت از پشت شیشههای چشمانت ماه را نگاه میکنی. نوار باریک دیگری از میان ابروانت میگذرد. چشمانت خیس میشود. دلت میخواست گریه میکردی. دلت میخواست اشک میریختی و چشمانت را خیس میکردی. چشمانت خیسند و ماه را از پشتش میبینی. نسیمی از پنجره به داخل میوزد و موهایت را به هم میریزد و به آرامی دستی بر سوراخ پیشانیات میکشد. با خود میاندیشی: چقدر خیس است مهتاب امشب، و چه سرخرنگ!
پدر کنار پنجره نشسته بود از پشت شیشه، میدید که دختر کوچکش چهطور معصومانه با گلولههای سفید برف بازی میکند. لبخندی از سر شوق بر لبانش نشست و مهری بیمانند در دلش جوانه زد.
***
در آغوش مادر جا خوشکرده بود و آرامآرام در خواب نفس میکشید. مادر دستی بر سرش کشید و زخمهای تازهیافتهاش را بوسید. با نگاه کردن به هر زخمش، دلش در هم میشکست و زخمی بر روحش مینشست.
***
پدر با تأسّف در چشمان پسرش نگریست. دوباره به مدیر نگاه کرد و به خودکاری که پسرک از کیف همکلاسیاش برداشته بود. بغضی گلویش را گرفت و مجبور شد آب دهانش را فرو دهد؛ پسر باید تنبیه میشد.
***
مادر هیچگاه خوشحالتر از آن موقع نبود. در حالی که روی صندلی مینشست، پسرش را نگاه کرد که از روی پلههای منتهی به سن بالا میرفت و آمادهٔ دریافت جایزهاش میشد.
نوشتهها را نگاه میکنم. از همهشان بدم میآید. هر چه میکنم آنطور که میخواهم نمیشوند. جوهر از نوک قلمم میچکد و بر کاغذها فرود میآید. همهشان را با هم بر میدارم و مچاله میکنم در سطل میاندازم.
چند وقتیاست سطل نوشتههایم را جدا کردهام از سطل زبالهها؛ اینطور میتوانم هر وقت میخواهم داخلشان جستوجو کنم و بفهمم چرا از نوشتههایم بدم میآید.
تنها در تاریکیات نشستهای. از در که وارد میشود، چشمانت را از نور وجودش میبندی. گلهای بیرون پنجره، زیر آسمان شب، در زیباییاش پژمرده به نظر میرسند. دست میکشد روی صورتت؛ نوازشی که آنهمه مشتاقاش بودی. روبهرویت مینشیند. دست میگذارد روی پاهات و به شانهات تکیه میدهد.
موهایش را از میان انگشتانت میگذرانی. گم میشوی در التهاب این عشقبازی ممنوع؛ پژمردهتر از گلهای بیرون پنجره، زیر آسمان شب. در پس ذهنت، چنین میخوانی: چه نیاز است خداوند را، چون چنین خلقتی مرا پاسخ میگوید؟
و در نور درخشان و پر از معنای او، در الهیّت بیکرانش، گم میکنی خود را.
حضورش، سراسر روحانیّت است؛ و تو، با ندایی در پس ذهنت، پژمرده و پژمردهتر میشوی - غرق در نور، مثل گلهای بیرون پنجره.
مشغول پیاده روی هستید که یهو میبینید یکی به کمک احتیاج داره (یه پیرزن که دستش سنگینه، یه کور که نمیتونه از خیابون رد بشه و ...) و بدون تعلّل به کمکش میشتابین.
وقتی میرسید خونه، یادتون میافته که باید به دوستتون زنگ بزنید. به طور کاملا ناخودآگاه شماره رو اشتباهی میگیرید، و از اون طرف خط، یه صدای ظریف بهتون میگه: «شما با دفتر امور فرشتگان تماس گرفتید. لطفا چند لحظه صبر کنید تا آدرس شما بر اساس شمارهای که از اون تماس گرفتید ثبت بشه.»
به خودتون و آدم بیکاری که همچین برنامهای رو ردیف کرده میخندید و محض مسخره کردن خودتون صبر میکنید تا صدای بوق به گوشتون برسه و بعد قطع میکنید.چند لحظه نگذشته که زنگ درتون به صدا در میآد. در رو باز میکنید و میبینید، بله، یه خانم خیلی متشخص مقابلتون ایستادن، و در حالی که لبخند میزنن، کارت عضویت در دفتر امور فرشتگان رو به شما نشون میدن. ایشون با صدایی ظریف از شما میپرسن: «به خاطر کار خیری که انجام دادین، تنها یک آرزو مجازید بکنید. این آرزو بدون هیچ معطّلی برآورده میشه.»
و منتظر جواب شما میمونن.