از جایی میان خیالم قدم به اتاقم میگذاری و کنارم روی تخت مینشینی.
تو چه معنا داری بی من؟ و من بی تو کیستم؟ سؤالم را در چشمانم جاری میکنم و دست بر لبانت میکشم. سرت را آرام روی سینهام میگذاری. دستم را به دورت حلقه میکنم و بیشتر به خودم میفشارمت.
دستم را در خرمن موهایت فرو میکنم - که به طرز عجیبی بنفشرنگ است - و با خود میاندیشم آیا خیال میتواند به من نامحرم باشد؟ گویی در ذهنم جا داشته باشی و فکرم را خوانده باشی، با دهان من میخندی تو هم، به این توهّم شورانگیز.
چشمانت را بستهای، و به من خیره ماندهای. در غمم میسوزی و در اشتیاقت ملتهبم. اشکانت بر گونههایم جاریست، و قلبم در سینهات به تپش افتاده.
تو چه معنا داری بی من؟ و من بی تو کیستم؟
***
عادت شده قبل چهلم هر غم ریختن یک بند اشک سبز تو.
***
باشد که در سفرهٔ عیدانهمان، سبزهها نمایانگر احیا، سنجدها نمایندهٔ مهر، سیرها نمایندهٔ شفا، سیبها نمایندهٔ سلامت و زیبایی، سرکه نمایانگر بقا و شکیبایی، سماق نمایندهٔ طلوع، و سمنو نمایندهٔ فراوانی و وفور باشد.
در این سال از راه نرسیده، از خدا میخواهم تا هر آنچه برایم عزیز است را در کنف حمایت خود نگاه دارد، و توفیق را سرمنزل وطنم قرار دهد.
عید همه مبارک!
تجربه، یعنی حس وحشت بیعنان و افسار گسیخته از مرگ ناگهانی؛ یعنی پذیرش آنی این حقیقت که تو قرار است در همین شب و همین ساعت دنیا را ترک کنی. تجربه یعنی آرامش بیحدّ همراه با این پذیرش. تجربه یعنی معنای تازهٔ زندگی بعد از این حس، و بعد از زنده ماندن در پایان ساعت. تجربه، یعنی حسّ نفرت از خود و فهمیدن این که چقدر جاندوست هستی. یعنی فهمیدن آنی و ناگهانی این که چقدر ... چقدر زیاد کار انجام نداده در این دنیا هست که میخواهی طعم انجام دادنشان را بچشی.
و این اتّفاقیاست که وقتی هواپیما برای عبور از دسته ابر طوفانی موتورهای خود را برای چهار ثانیه خاموش میکند، و موتورها تا پانزده ثانیهٔ بعد هیچ پاسخی به کنترل خلبان نمیدهند، برایت میافتد.
تو از خودت خجالت نمیکشی؟ خجالت نمیکشی با این سنّت؟ فکر میکنی این کارا نتیجهای داره؟
فکر کردی اگه زانوی غم بغلبگیری و بشینی و به دنیا زل بزنی، دنیا منتظر تو میمونه؟
فکر کردی هنوز هم وقت داری برای بچهبازی؟
بزرگ شو!
موضوع، مطلب نیست. حتّی موضوع هم نیست. ولی تو احمقتر از آنی که بفهمی. شایدم من احمقتر از آنم که حالیات کنم.
دوباره بگو ... اسمت چه بود؟ دو-باره بگو.
چرا، اتّفاقا به یاد میآورم. امّا نباید به یاد داشته باشم، مگر نه؟
***
کجا بردیاش؟ همهاش را کندی؟ یکجا؟ حالا اشکالی ندارد، مال خودت بود، امّا از آن مهمتر، تنهایی بردی؟ سنگین بود ها! کمک نگرفتی؟
دستت کثیف نشد؟ خیلی سیاه بود. امّا حدّاقلّش دیگر تکان نمیخورد. بیتکان بردیاش. مدّتی بود که بیتکانخوردن مانده بود. شاید دیگر وقتش رسیده بود که از این قفس سفید بیتزئینات ببریاش.
ندیدم، وقتی میبردیاش، هنوز هم گریه میکرد؟ هنوز هم خون میگریست؟
***
شاهزاده، از قصر بیرون میرفت و دست دختر مهربان را در دست گرفته بود. سر راهش، شیشهٔ عمر دیو را بر زمین کوبید و در حالی که همه تشویقش میکردند، دیو، دود شد و به هوا رفت.
کسی ندید مادر دیو را، که همسر و بچههای دیو را در آغوش میکشید و با آنها میگریست.