دلم یه دونه به این خوش بود که دیگه تو خواب میتونیم خودمون باشیم[۱]. بعد از قضا دست روزگار میآد و توی خوابت مجبورت میکنه صحنههایی رو تکرار کنی که توش دروغ گفتی و نقش بازی کردی[۲].
آخه نوکرتم، خدا جون[۳]، این دیگه چه کاریه؟ بابا به اندازهٔ کافی توی بیداریمون ملّت رو خر میکنیم و خالی میبندیم براشون، دیگه تو خواب[۴]؟ حالا گیرم که مثلا من ده سال پیش یه کار زشتی کردم و کسی نفهمیده [۵]، خب عزیز من، خودم میفهمم الان که زشته و اگه کسی میفهمیده چی میشده. حالا باید اینو بیای چماق کنی بزنی توی کلّهٔ من؟
البتّه من نوکرتمها، ولی خب خداجون، مگه من چه کردم که باید هر شب هر شب ده تا خواب ببینم و توی عین هر ده تاش آدم ضایعهٔ ماجرا باشم[۶]؟
یعنی منظورم اینه که، خب خوابه دیگه. چیزی که ازت کم نمیشه اگه مثلا من بشم سوپرهیروی قصه، میشه؟[۷] خداییش خرجی هم نداره، مثلا با همین سوپرمن خودمون مقایسه کن، هر بار که میپره یکی رو نجات بده، چند میلیون دلار خسارت میزنه به در و دیوار مردم (خدایی اگه هلیکوپتر بلند کنن طرف رو نجات بدن خسارتش کمتره!) [۸]. بعد تازه همهش هم از شانس طرفی که دچار دردسر شده یه دختر خوشگلیه.
حالا ما نخواستیم ماچ آخر قضیه رو، پیشکش سوپرمن و اسپایدرمن و بتمن و نمیدونم چیچیمن [۹]! فقط خواستیم دروغکی هم که شده یهخورده توی خواب حسّ عزّت نفس پیدا کنیم![۱۰]
توضیحات:
۱. خب بابا، حالا نمیخواد گیر بدی، دلم به یه چیزای دیگهای هم خوش بوده. (اهه، فکر کردی الکیه که بگم؟ اینجا خانواده رد میشه ها عزیز من!)
۲. البتّه انقدر تعداد این صحنهها کمه که مثلا شاید هر شب ده بار هر کدومو ببینم. دیگه زهد و ایناس دیگه، چه کنیم. (احتمالا فردا شب خوابِ نوشتن این پستو میبینم.)
۳. لازمه یادآوری کنم بنده یک ارادتِ ویژهای هم نسبت به ایشون دارم، یه وقتی خدای نکرده فکر نکنید مشکلی چیزی هست. حتّی یه پست خاصّی هم در رابطه با خود حضرت نوشته بودم، که از خوف عذاب، یعنی فیالواقع به خاطر اینکه ریا نشه، نذاشتم.
۴. البتّه منظور از ملّت شمایی که اینو میخونید نیست. بقیّه هستن. وگرنه من شما رو خر کنم؟ دروغ بگم بهتون؟ استغفرالله (به همراه گاز گرفتن حدّ فاصل انگشت اشاره و شصت به طور محکم)!
۵. کنجکاو شدی بدونی قضیه چیه؟ گفتم که، کسی نفهمیده!
۶. آدم ضایع همونیه که به خارجکی بهش villain هم میگن. مثلا یه آدمای باحالی مثل Joker و Don Corleone و امثال اونا. مطمئن هم باشید که من توی خواب یه آدم ضایع خیلی باکلاس و باحالم! جون خودم!
۷. خداییش نمیشه! اصلا یه استدلالی داره ملّاصَدرا، که بر اساس اون خدا جامع بی نقصه، پس اگه چیزی ازش کم بشه، یعنی از وجودِ چیزی به عدمش رسیده، و از کمال به نُقصان رسیده. پس چون کمشدن از خدا به معنای نقص اونه، غیر ممکنه. بعد بگین حرف غیر علمی میزنی!
۸. چیه؟ فکر کردی نمیدونم فیلمه همهش؟ حالا که چی؟ فکر کردی مثلا فیلمش ارزون تموم شده؟ فقط همین آخرین فیلمش (بازگشت سوپر من ۲۰۰۶) حدود ۲۰۹ میلیوندلار خرج داشته. یعنی حدود قیمت چهار هکتار زمین با خونهٔ نوساز توی بهترین نقاط تهران. یا حدود ۱۱۰۰ تا بی.ام.و. یا بنز آخرین مدل.
۹. حالا میگم خداجون، اگه یهوقتی خواستی هم اشکال نداره ها. نذاری یه وقتی حرف من جلوتو بگیره. باور کن راضی نیستم به زحمت بیفتی و یه قسمت از داستانتو حذف کنی! فقط اگه اشکال نداشت، زمانشو یهخورده بیشتر کن.
۱۰. هیییی روزگار! چه کلامی واضحتر از سکوت! یا به قول دکتر شریعتی: «سرمایهٔ هر دل، حرفهاییست که برای نگفتن دارد.» یا به قول یه شاعری: «باز گویم که عیان است، چه حاجت به بیانم؟»
پسنوشت:
از اونجایی که چند وقتی بود پستی که پر از پاورقی و توضیحات باشه ننوشته بودم، و پاروقیدونام درد میکرد (اصطلاح رو از دوست دیگهای وام (!) گرفتهم) تصمیم گرفتم برای این پست به ازای هر کلمه یه توضیح بنویسم. نشد، ولی حدّاقل تعداد پاورقیهام دو رقمی شد.
این روزا، زیاد میآی توی یادم. نمیدونم از خوبی منه، یا خوبی تو؟ احتمالا خوبی تو.
ولی مطمئنم اگه این روزا، منو ببینی، حتی حرف زدنم رو هم نمیشناسی. چه برسه به رفتارم ...
دیگه من اونی نیستم که تو میخواستی. شاید اصلا از اوّلش هم اشتباهم این بود که میخواستم اونی بشم که تو میخواستی. آرمانهات، ارزشهات، الان چیزی جز یه خاطره برام نیست. خیلیهاشون دیگه شده نقطهٔ مقابل مسیر زندگی من.
میگفتی کار خدا بوده همو شناختیم. باور میکنم. شاید اگه تو رو نمیدیدم، هیچوقت نمیتونستم مسیری که الان توشم رو برم. بابت همین هم که شده ازت ممنونم - اگر نه به خاطر یادآوریهای مکرّر و مصرّانهت، که البتّه یه چند روزیه خبری نیست ازشون.
این در واقع پاسخیاست به دعوت پزشک ۷۸.
۲. مورد سوم رو نوشتم.
۳. آدرسی که به دلایلی از نوشتنش معذورم.
شرح بازی:
این بازی برای تمام کسانیست که از فایرفاکس ۳ به بعد استفاده میکنند. اگر دقّت کرده باشید وقتی در نوار آدرس فایرفاکس حرفی را وارد میکنید، لیستی از تمام آدرسهایی که شامل آن حرف هستند و شما قبلا به آنها مراجعه کردهاید را به شما نشان میدهد. این لیست بر اساس میزان مراجعهٔ شما مرتّب شده است.
در این بازی، قصد آن است که با وارد کردن هر حرفی، اوّلین آدرس را بنویسید. اگر ملاحظات خاصّی شما را از درج آن آدرس منع میکند، سراغ دومین آدرس بروید. همچنین اگر فکر میکنید درج آدرسی باعث فـیلتر شدن میشود، آن را مثلا به این شکل بنویسید: ba la ta rin [dot] com
و من به سادگی خریدن یک بستنی اضافه برای اعضای خانواده، رفتنت را باور کردم ...
«حالت چهطوره؟» «اگه نشه کارم جور بشه چی؟» «I cannot see through you, but I can at the very least see you» «خیلی وقتا به این فکر میکنم که راه درست کدومه.» «واقعا آیا توی اون زمانهایی که با هم سپری کردیم انقدر بد بودم که حالا هم نمیخوای رهام کنی و بذاری کمی آروم باشم؟» «به امسال که دیگه نمیرسه، باشه برای سال بعد.» «این چه قیافهایه برای خودت درست کردی؟» «حتّی از مال مریم هم برام سختتره.» «مراقب باش چی داری میگی.» «یعنی نتیجهش کی معلوم میشه؟» «چرا دیروز حالش این جوری بود؟» «ما مجبوریم با این جناب استاد دانشگاه کار کنیم؟!» «وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره؟ وقتی میخندی بهش برای خندههات میمیره؟ ... هنوز عکسامو نگه داشتی یا نه؟ هوای طوطیمونو داشتی یا نه؟» «این بار بهش چی بگم که همون نتیجهای رو اعلام کنه که من میخوام؟» «روزها فکر من این است و هم شب سخنم ...» «-عجب! شما هم؟ -خب کمال همنشین و اینا تاثیر داره.» «سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند.» «اینو خودت گفته بودی، من که آهنگ غمگین دپرسم نمیکنه.» «شایدم چون دیگه مطرح شد و اون شوکش رفع شد.» «You never know what I've been through, would you? Your only judgment is based on my age» «نمیدونم باید بگم که انشاءالله کم بشه یا نگم؟» «حسود شدی؟» «تا حالا هیچ کس توی تمام زندگیم جرأت نکرده بود به من همچین حرفی بزنه که این آدم زده.» «چی کار کنم که جزئیات مکالمات اینطوری یادم میمونه؟» «میلاد امشب فرق داشت. شاید یه خورده بزرگتر شده بود.» «اگه حاضر بشه کمک کنه توی ویرایش منم حاضرم ترجمهش کنم. ولی فعلا که خبری نیست ازش.» «اگه الان بذارم کسی نظر دوستجونم رو نمیبینه فایده نداره.» «شاید حتّی برات یه بسته بیسکوئیت جدید خریدن!» «منم که تنبل جواب راحتتره رو انتخاب کردم.» «بعضی وقتها واقعا بچه میشی.» «میدونستم نباید گرفته بشه، امّا شد، پس تقصیر خودمه.» «شده بود عین مادربزرگها.» «چرا بعد از اینهمه مدّت حالا خاطرهت داره میآد توی ذهنم؟» «چون قرار بود من هم باشم رفتی؟» «یعنی برادرش اینا که برن مشکلی پیش میآد؟» «تا حالا شده جیم بزنی بری دم مدرسهٔ دخترا؟ (شده، ولی قرار نیست بگم چهطوری و با چه نتایجی!!)» «تنها ماندم، تنها چون دل ...» «حالا به فرض که گوشهٔ کتابم خراب شده! معذرت خواستن نداره که!» «شاید بشه اینو به یه پروژه تبدیلش کنم و ازش یه چیزی هم عایدم بشه.» «زندگی اگه یه خطّ صاف باشه مشکلی پیش نمیآد؟» «You know that this talk killed me, don't you?» «شاید منم باید بازی کنم از این به بعد برای همه؟» «دیگه عاشق شدن نازخریدن فایده نداره، نداره ...» «واقعا ناراحت شدم که فهمیدم با زدن اون پست حالتو گرفتم، ببخشید. قصدم این نبود.» «خدایا، یعنی من انقدر نفهم بودم که تا الان داشتم تمام راه رو غلط میرفتم و تازه فهمیدم؟!» «دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی، بذار خیال کنم بذار، اگر چه بیخیالمی» «چی فکر میکردی که به من این حرفو زدی؟! فکر کردی انقدر احمقم که خودم نفهمم؟» «شاعر کنار دفترش افتاد از نفس.» «کوری.» «تا کی به تمنّای وصال تو یگانه، اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه؟» «مطمئنم که معادلهش رو درست نوشتم، امّا نکنه غلط محاسباتی داشته باشم توی حلّش؟» «برای چی انقدر حرص میخوری؟» «راز دل به کس نگفتم، مهرت را به دل نفهتم.» «امیدوارم اتّفاقی براش نیفتاده باشه.» «یعنی از این که عکسا رو بهش ندادم دلگیر شده؟» «آیا مشکلش تا الان حلّ شده؟ یا هنوز داره دور میزنه؟» «یعنی اون موقع انتخاب غلطی کردم که الان دارم این نتایج رو میبینم؟» «اگه میدونستی از اوّل که قرار نیست نتیجهای بگیرین چرا دلبستی بهش؟» «یعنی میرسم همهٔ این ۱۰۰ تا اسلاید رو دو روزه بخونم؟» «اوه! تمرینای ساختار و زبانم یادم رفته بود!» «موضوع ندارم.»
درست ۱۵ هفتهٔ پیش پستی داشتم با همین عنوان. تصمیم گرفتم بعد از این مدّت دوباره بنویسم که چیها داره توی ذهنم برای خودش چرخ میخوره!
چیزی که نوشتم از ۱۴:۰۰ تا ۱۴:۰۸ در ذهنم جاری بوده - البتّه بعضیهاش نتیجهٔ فکرمه، نه خود فکرم، که خود اون نتیجه هم البتّه برای خودش یه فکره :دی.