توجّه: مقداری غر نسبتاً بیتربیتی و بداخلاقی پیش روی شماست.
+ به یارو میگم آقا یه خورده میشه بری اون طرفتر، میگه مگه اینجا رو خریدی؟! خب نرو. به جهنّم.
+ سوار تاکسی میشی، طرف خودشو میکشه که کنار پنجره بشینه. خب بیچاره، بعداً خودت باید پیاده بشی که من برم پایین.
+ بچهها چیپس میخورن و تکالیفشون رو تکمیل میکنن و به دوستدخترشون اساماس میدن؛ استاد براشون داستان مکاشفهٔ علما رو تعریف میکنه: به این میگن کلاس درس.
+ به مامان دوستم زنگ زدی که به دوستم بگه که بهم بگه که متأسّفی. خیلی ممنونم از اینهمه زحمتی که به خرج دادی. اگه نگفته بودی هم برام فرقی نمیکرد.
+ مگه من وقت اضافی دارم که بیام دم در ادارهٔ شما روزی سه ساعت الّاف بشم؟
+ آقاجون، نمیخوای حرف بزنی؟ خب نزن. مگه مجبورت کردن!! برا چی دروغ سر هم میکنی؟
+ یعنی نمیدونم به رانندهٔ آژانسی که حتّی مسیر کوتاه بین آژانس تا خونهٔ ما رو گم میکنه و به جای اینکه کمکی بشه برای زود رسیدن فقط باعث نیمساعت تأخیر میشه چی باید گفت؟
+ آخه آدم ...، خیرِ سر عمّهت اومدی رشتهٔ مهندسی درس بخونی، تو رو چه به خوندن کتابای علوم انسانی و ... ؟
+ وقتی رئیس دانشگاه رو وسط جمع مسخره میکنن و اون هم نمیفهمه که قضیه چیه و فقط همراه بقیّه میخنده، چه انتظاری باید از بقیه داشت؟
+ آخه بیچاره، فکر کردی خدا ازت راضیه که چادری سرت کردی که نمیتونی جمعاش کنی و وسط رانندگی میاد جلوی صورتت و میزنی به ماشین بقیّه؟ این الآن یعنی عفاف و حجابت حفظ شد و خدا هم خوشحاله؟!
+ عزیز من، وقتی میخوای وسط کلاس قمپز در کنی که «فصل و وجود» حالیته، قبلش یه چهار تا سؤال بکن ببین کسی نباشه توی کلاس که بفهمه همهچیزو داری سر و ته یاد دانشجوها میدی. بعدم دانشجوهای بسیجی بسیار خوبمون همهشون کف میکنن که واااای! اصطلاحات عربی خفن به کار برد.
تز: شیر آب را باز میکند تا خود را بشوید.
آنتیتز: فریاد میزند که: «آااااااااااااااااااااااای!!!!»
سنتز: آبگرمکن روشن است.
جنون یعنی آنکه با اینکه میدانی مثل سگ پشیمان خواهی شد، امّا به مسخرهبازیات ادامه دهی و حرف هیچکس را هم به گوش نگیری.
شاید هم جنون چیز دیگری باشد!
گفتم: «جایش خالیاست.» واقعاً هم بود. دیگر هر وقت از سر کوچه میگذشتم، آن نگاههای خیره را که گویی میخواستند تا توی تنم نفوذ کنند را بر خودم حس نمیکردم.
دیگر لازم نبود ناخودآگاه وقتی از مغازهٔ گرانفروش «حاجیارزونی» مقابل خانهشان خرید میکردم، ناخودآگاه روسریام را جلو بکشم. دروغ چرا؟ جایش خالی بود، امّا از رفتنش هم متأسّف نبودم.
توی چشمهای نیّرخانم نگاه کردم و دستهایش را در دست گرفتم و فشردم. چشمهاش که روزگاری قهوهای بودند، حالا قرمز و خونافتاده مینمودند؛ درست مثل چشمهای افشین.
افشین. اصلاً نمیدانم چه حکمتی داشت که نیّر و موسیٰ بچهدار شوند و اسمش را هم بگذارند افشین. نه به نیّره میخورد، نه به موسیٰ، و نه حتّی به زهرا، دختر بزرگشان که حالا میگفتند در تهران برای خودش کسی شده و همین تابستان هم قرار بود عروسی کند. قرار بود؛ امّا حالا دیگر نمیدانستم برنامهشان به چه صورت است. احتمالاً با مرگ افشین حالا برنامههاشان را میانداختند برای بعد از سال او.
نیّرخانم را در آغوش کشیدم و به خودم چسباندمش. بدنش سرد بود و استخوانی. درست مثل افشین. حتّی قدّ و هیکلش هم همانقدر بود. دستش را بر شانهام گذاشت و لبخندی زد. لبخندش درست مثل افشین بود. برای یک لحظه، افشین را دیدم که با چشمان قهوهای روشنش و لبخند گنگش به من خیره شده. همانطور که همیشه عادت داشت به نوشتههای روی دیوار خیره شود و در بیست سالگی هم اسباببازیهایش را روی زمین ولو کند و کف کوچه بازی کند.
شاید دستهای نیّر خانم سرد نبود اگر افشین آن شب هم مثل هر شب دنبالم نیامده بود و سایهبهسایه تا خانه تعقیبم نکرده بود.
امّا آن شب با همهٔ شبها فرق داشت. هر شب اسکندر تهدیدم نمیکرد که آت و آشغالهای زهواردررفتهام را کف خیابان بریزید و مرا وسط این شهر غریب آواره کند. هر شب مرتضیٰ بنا نمیآمد سراغم - با آن چشمهای از حدقه بیرون زده و نفس بودارش - که بگوید اگر فکر میکنم از پس هزینهها بر نمیآیم همیشه درِ خانهٔ او برویم باز است.
استخوانهای ترد و شکنندهٔ نیّر خانم، درست مثل استخوانهای افشین بودند. آن شب، زیر نور مهتاب به جای آن که بروم سمت خانه، کوچهها را بیهدف میگشتم. مراقب بودم که افشین گمم نکند.
بالاخره زیر درخت چنار میرزاعلی که رسیدم، ایستادم. افشین هم ایستاد. مثل همیشه فکر میکرد کسی او را در شب نمیبیند. صدایش کردم. آمد جلو. اشاره کردم که نزدیکتر بیاید. چند قدمیام که رسید ایستاد. مثل گوسفندی که ناگهان در دست چوپان همیشگیاش چاقوی تیزی میبیند، به من خیره ماند. امّا من نایستادم.
رفتم جلو و توی چشمهاش نگاه کردم. دستش را گرفتم و کشیدمش جلو. آمد. بی هیچ مقاومتی آمد. مثل گوسفندی که زندگیاش در گرو اعتماد به چوپان است. بغلش کردم. بغضش ترکید. باز توی چشمهاش خیره شدم و یاد نگاههای سنگیناش افتادم؛ یاد اینکه چهطور هر شب مرا تا خانه دنبال میکرد. یاد حرفهای مرتضیٰ که وقتی گفتم برود پی کارش زیر لبی - طوری که مطمئن شود میشنوم - میگفت همان به درد افشین پهنمغز میخورم.
دستانم را گذاشتم روی گردنش و فشار دادم. فقط نگاهم کرد. حتّی سعی نکرد دستانم را از هم باز کند. نفسش تمام شد. روی زانو افتاد. امّا من هنوز کارم تمام نشده بود. بیشتر فشار دادم. آنقدر فشار دادم که صدای شکستن استخوانهایش را شنیدم. وقتی میدویدم، اشکهایم به دنبالم چون دانههای باران در باد پرواز میکردند و به زمین میریختند. نمیدانستم که چه زمانی شروع به گریستن کردهام.
نیّر خانم نگاهی دیگر به من کرد و شانهام را فشاری داد. لبخندی پر از غم زد و گفت: «خیلی ممنونم که آمدی.»
و من فقط توانستم لبخندی بیرمق تحویلش دهم، و باز بگویم: «جایش خیلی خالی است.»
ویرایش شد و نقص تایپ و ترجمهٔ آیهٔ ۳۱ نور برطرف شد.
آیات ۲۷ تا ۳۱ سورهٔ نور:
«یا ایها الذین آمنوا، لاتدخلوا بیوتا غیر بیوتکم حتی تستانسوا و تسلموا علی اهلها ذلکم خیر لکم لعلکم تذکرون (۲۷) فان لم تجدوا فیها احداً فلا تدخلوها حتی یؤذن لکم و ان قیل لکم ارجعوا فارجموا هو ازکی لکم و الله بما تعملون علیم (۲۸) لیس علیکم جناحٌ ان تدخلوا بیوتاً غیر مسکونة فیها متاع لکم و الله یعلم ما تبدون و ما تکتمون (۲۹) قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم ذلک ازکی لهم ان الله خبیر بما یصنعون (۳۰) و قل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن و یحفظن فروجهن و لابیدین زینتهن الا ما ظهر منها ولیضربن بخمرهن علی جیوبهن ولا یبدین زینتهن الا لبعولتهن او آبائهن او آباء بعولتهن او ابنائهن او ابناء بعولتهن او اخوانهن او بنی اخوانهن او نسائهن او ما مالکت ایمانهن او التابعین غیر اولی الاربة من الرجال او الطفل الذین لم یظهروا علی عورات النساء، و لا یضربن بارجلهن لیعلم ما یخفین من زینتهن و توبوا الی الله جمیعا ایّها المؤنون لعلکم تفلحون (۳۱)»
ترجمهٔ آیات:
ای کسانی که ایمان آوردهاید، به خانههایی جز خانههای خودتان که با آنها آشنایی و با اهالیاش مسالمهای ندارید وارد نشوید، که این برای شما بهتر است؛ اگر به آن آگاه باشید. (۲۷) پس اگر در آن کسی نیافتید در آن وارد نشوید، مگر آنکه به شما اجازهای داده شده باشد. و اگر به شما گفته شد تا بازگردید، پس اطاعت کنید که این برای شما پاکیزهتر است و خدا از آنچه میکنید آگاه است. (۲۸) اگر در خانهٔ خالی از سکنهای منفعتی دارید، وارد شدن در آن بر شما جایز است و خدا به آنچه که آشکار و نهان میدارید آگاه است. (۲۹) به مردان مؤمن بگو تا نگاههاشان را تخفیف دهند و دامان خویش حفظ کنند که برایشان پاکیزهتر است و خدا به هر چه شما را پیش میآید آگاه است. (۳۰) و به زنان مؤمن بگو تا دیدههاشان را تخفیف دهند و دامانهاشان را حفظ کنند و زینتهاشان را آشکار نکنند مگر آنچه خود پیداست، و جامههای خویش بر گریبان نهند و زینتهاشان آشکار نکنند الا برای همسرانشان، پدرانشان، پدران همسرانشان، پسرانشان، پسران همسرانشان، برادرانشان، زنانشان، کسانیکه در تملّک ایشاناند، یا مردان و کودکانی که به عورات زنان آگاه و محتاج نیستند، و [بگو] پاها به زمین نکوبند تا آنچه از زینت ایشان پنهان است آشکار نگردد و همه به سوی خدا توبه کنند که ای مؤمنان، شما را امید رستگاریاست. (۳۱)
(ترجمه از آیتالله میلاد!!!)
اهمیت این آیهها از این جهت است که از اصلیترین آیات مورد استناد در مسئلهٔ حجاب هستند.
از آیات ۲۷ تا ۲۹ این نکته روشن است که وارد شدن به خانههای مردم بیاجازه کاری است که از آن نهی شده و علّت تأکید قرآن به این شروط و ذکر همهٔ شروطی که عدم ورود در آنها تصریح شده شرایط خاصّ زندگی اعراب است در آن دوران، که بر اساس آن اعراب بیاجازه و سرزده به خانههای یکدیگر وارد میشدهاند و حتّی اجازه گرفتن را موجب تضعیف جلوهٔ شخصیّت خود در جمع میدانستهاند.
با توجّه به اینکه دو دستور صریح قرآنی در مورد دو مسئلهٔ اجتماعی با این تقارب در کنار یکدیگر آمده است، و با توجّه به اینکه دستور اوّل تنها برای تذکّر به قشر خاصّی از افراد در زمان خاصّی بودهاست، حتّی شاید بتوان گفت که منظور این آیات، تنها متوجّه مردمی خاص بوده که در آن زمان میزیستهاند - هر چند که من به شخصه در این مورد شک دارم. ذکر این نکته تنها به این جهت بود که خوانندگان بدانند که کلّ قضیه را میتوان زیر سؤال برد، هر چند که بعدها شما را معاند و غیره میخوانند - و من هم نه به این دلیل، امّا با زیر سؤال بردن کلّ آن موافق نیستم.
با توجّه به اینکه علمایی که بر این آیات بحث میکنند، سعی دارند تا با بحثی در ریشهٔ لغات و کاربرد آنها در زبان عربی صحت حرف خود را به کرسی بنشانند، لازم است من هم قدری وارد بحث زبانشناختی شوم که ممکن است کمی خستهکننده شود.
در ابتدا، به هر دو دستهٔ مسلمانان و مؤمنان، مرد و زن، دستور میدهد تا «غضّ بصر» کنند. لازم به توضیح است که بصر (دیده) با عین (چشم) فرق دارد. همانطور که به چشم، به آن جهت که برای دیدن به کار میرود قدما «دیده» میگفتهاند به جهت اینکه یکی از اعضای بدن است به آن «چشم» اتلاق میکردهاند، اینجا هم منظور چشم به معنای عضوی است که کار دیدن را انجام میدهد.
اصولا لغت غضّ به معنای کاهش است. مثلا در قرآن داریم غضّ صوت، یعنی کاهش صدا، پایین آوردن و ملایم کردن صدا، مثل آنجا که در ابتدای سورهٔ حجرات به مردم دستور میدهد در موقع حرف زدن با پیامبر «غضّ صوت» داشته باشند.
[بقیّه به دلیل عدم به طول انجامیدن بارگذاری وبلاگ در ادامهٔ مطلب!!!]
ادامه مطلب ...