یک موجود زنده
یک موجود زنده

یک موجود زنده

the seven pillars: a fragment

Seven pillars came, from matter unseen
Seven plates then, translucent, clean
Sacred the plates, untouchable blue
Upon the pillars, the skies grew
Tween shiny dots, a yellow, a white
Streaming over, like string and kite
Blessing the Man, with the fest and good
Upon green Earth, on which he stood
Thus began the world, under the sky
Under which each day, passes swiftly by ...

socializing from afar

روز خسته‌کننده‌ایست. گرمم است. حوصلهٔ هیچ بنی بشری را هم ندارم. از کلاس‌ها به سرعت می‌زنم بیرون تا مبادا کسی به قصد سؤال یا غیر آن مرا به حرف نگیرد. از کلاسی به کلاس دیگر می‌دوم.

بالأخره تمام می‌شود. از دانشکده می‌زنم بیرون. امروز با هیچ کسی گرم نگرفته‌ام. محض این‌که ثابت کنم هنوز هم انسانم و اجتماعی‌گری را می‌فهمم، به دفتر مطالعات می‌روم. ساعت 5 است. می‌دانم که در این ساعت کسی آن‌جا نیست.

وارد دفتر می‌شوم و کاغذی از روی میز بر می‌دارم. یادداشت می‌کنم: «حسین جان سلام، آمدم نبودی. کار خاصّی نداشتم، فقط می‌خواستم احوالت را بپرسم.» امضا می‌کنمش و می‌چسبانمش روی شیشهٔ کامپیوتری که همهٔ اعضای دفتر از آن استفاده می‌کنند و با خودکار قرمز روی میز زیر یادداشت می‌نویسم «قابل توجّه آقای موسوی».

از این‌که اجتماعی بودن خود را حفظ کرده‌ام و در حین این اجتماعی‌گری پاچهٔ کسی را نگرفته‌ام، خرسندم. از دانشگاه بیرون می‌زنم و با مترو به سمت خانه به راه می‌افتم.

بالأخره ...

بالاخره امروز، بعد از مدّت ها، به چیزی که خودم بهش ظنین بودم اعتراف کرد. کاش نمی کرد.

کاش همچنان فقط برام یه ظن بود. کاش بهم نمی گفت که چه کاری کرده ...

و هیچ وقت در تمام زندگیم به این اندازه دلم نمی خواسته تا چیزی رو ندونم.

دیگه نمی تونم بهش نگاه کنم بدون این که این موضوع توی ذهنم موج بزنه که یعنی بازم در همچین شرایطی همچین کاری می کنه؟

و بزرگترین مشکلش اینه که نمی شه دوستش نداشت! نمی شه با تمام وجود دوستش نداشت و ناراحت شد از دستش!


چند بار شده تا حالا از این تأسّف ها بخورین که کاش فلان چیز رو نمی دونستم؟


آستین

آستین هایش را هیچ دوست ندارم! چه باید کرد؟


خواب: الآن دقیقا یک ساعته که توی تختم دراز کشیدم. پس چرا خوابم نمی بره؟


دلم می‌خواهد ...

دلم می‌خواهد روزی دست دخترک موبنفش و سرزندهٔ‌رؤیاهایم را بگیرم و با هم ناپدید شویم ...

دلم می‌خواهد روزی در میان خیابان بنشینم و در حالی که ماشین‌ها بوق می‌زنند و راننده‌های عصبانی فحشم می‌دهند، به ریش‌شان بخندم ...

دلم می‌خواهد از بالای یک ساختمان خیلی بلند - مثلا چند صد طبقه - به داخل دریاچه‌ای بپرم ...

دلم می‌خواهد تمام لیوان‌های توی ظرف‌شویی را یکی یکی و با لذّت به زمین بیاندازم ...

دلم می‌خواهد تمام هنجارها را به سخره بگیرم و همهٔ شرایع را از نو بنویسم و خود را خود تعیین کنم ...

دلم می‌خواهد ...