یک موجود زنده
یک موجود زنده

یک موجود زنده

قدّ

قلدرهای کوتاه‌قد همیشه پشت بی‌مغزهای قدبلند قایم می‌شوند و با بی‌مغزهای قدکوتاه رفاقت می‌کنند.


پس‌نوشت:

این مطلب ربطی به هیچ‌کدام از پدیده‌های روز کشور ندارد. باور کنید! (اگر باور نکردید، حدّاقل به‌ش فکر کنید!)


for old times' sake

باید خود زوالی را وقتی امّا فرو دریغ از که دیگر رفته‌ام نفسی که برایم و باقی ته نمانده چه که می‌بینم به اندازه گرمایش دل آهی در سنگین در و خود دردمند آه از گم عمق چه سینهٔ کرده‌ام خسته بکشم برآرم

نو

«در آغاز کلمه بود ... و کلمه خدا بود.»

«کلّ من علیها فانٍ، و یبقی وجهک ذوالجلال و الاکرام [۱] / کلّ شیء هٰلکٌ الّا وجهه [۲]»

و ما جایی این میان حادث شدیم.



توضیحات:

۱. هر چه جز اوست فانی‌است، و تجلّی و تنها نفس بزرگ‌وار و بزرگ‌داشته‌شدهٔ اوست که می‌ماند /.

۲. هر چیز جز او و تجلّی‌اش هلاک‌شدنی‌است.


خوب می‌دانی ...

تو:

تو دیگر این روزها خوب می‌دانی به چه زبانی باید حرف زد با من. دیگر خوب می‌شناسی چگونه بگویی که قبول کنم. چه بگویی تا جواب مثبت بگیری. تو این روزها، خوب خوب خوب می‌دانی که چه‌طور باید بازی کرد. دیگر قاعده‌هایش را خوب می‌شناسی. مقدّمات بازی را هم خوب بلدی.

من هم می‌دانم.

او:

تو خوب می‌دانی این روزها، که از دست دادمت، هر چند نمی‌خواستمت. حتّی اگر در دلم، پرنده‌ای آواز می‌خواند، تو خوب می‌دانستی. چرخ می‌خوردی با من و من با تو نبودم. آن روزها که در من بودی و من باک از هیچم نبود، اگر می‌دانستم این داس را بر خرمن خواهی نشاند، نبات وجودت را مزّه نمی‌کردم. و اگر حتّی همین امروز هم ...

من امّا، هیچ نمی‌دانستم.

ادامه مطلب ...

و نسکت ...

آخه دلم تو و چی بیش کار بکنم کردی از که چقدر چنین همه مجازاتی هم باید برای در باید انتظارت تویی باشه رو هرچند می‌سوزه که آدم می‌دونم که بهتر فکرش از مجبوری اونی بی‌خودی که یکی به بکنه من شبیه چیزی حتّی بروز من بدی شادی رو باشم حتّی نیست شده که برای حاضر شبی چند که ساعت هم تحمّل باشم بکنی شادی‌ت حتّی خاطر احمق به برای به من حتّی یه که باید داری لحظه من چقدر مثل هم دوستی که که شده هستی ناراحت بی‌چاره‌ای بشم آدم از چقدر شنیدنش تو