هفت کارگه چو در کار شدند، یکی جوشن حاصل شد؛ و آن جوشن را کسی یارای کشیدن نبود، مگر حر.
و چون بدو خواستند جوشن دهند، او را ناشایسته یافتند و در این وظیفه صبر پیشه کردند: که پولاد آبدیده را نه هر دست باید گرفتن. و چون گذشت و منزلتش به آنجا رسید که در باطن حرّیّتاش بلوغ یافت آن را به او دادند. امّا چه افسوس که او را چندان تاب کشیدن این بار نبود و گوهر چون در کوه متجلّی گردد، کوه کمر خم کند.
و در این دو، هر یک را دو مترتب بود، که اینها کهتر بودند و مهترین از پی خواهد آمد. این در میانه بود؛ و چون نیم آمدی، نیم دیگر بخوان - اگر تو را قصد طریقت باشد.
آن آب را میچشم: شیرین و پرگهر؛ قندی در میان شکرستان. مسکری بیغش، و چراغی برراه.
و تو در بر من، چون همان هفت وادی، وحدت محضی. و من، منعمام به وجودت.
آن آب را میچشم: ترش و تلخ؛ چون زهری از دل گورستان مرگ، و چون زخمی بر دل شوریدگی انسان. و تو، در بر من، چون آن یکتا، کثرت بیپایانی. و من، منعمام به وجودت.
تو، آتشی آبگینی که بر جوشن تیزپروازان آسمانهای بالا، کارگر میافتی. تو، یکدست سرخی؛ همرنگ آتش و خون، و به گلگونی شفق نورسیده. تو، گلگونی، چون علقهای از جنس هرآنچه هست.
و من، منعمام به وجودت.
دوده بر پوست نمینشیند، و معنا در پس عقول گم میشود؛ چه، هنوز در تیهایم.
تو، رهنمای جادهی سبز بینهایتی، که مرا به شورستان میساند - یا به موعود.
آن آب را میچشم: شور و شیرین و تلخ و ترش. چه، اجتماع آنچه گرد هم نمیآید، تنها در این مظروف میسّر است.
و در این، و آنچه بعد از این است نوبهایست دو؛ سرّی کثیر و سرّی قلیل: و ایندو در کثرت، معناشان واحد است.
خطّ سرخی که بر قامتت کشیدهام، هنوز هم در چشمهایم باقیاست. هنوز، در این سومین، بر راه ایستادهام، بیآنکه قدمی از قدم برداشته باشم.
دستم را در جیبم میکنم و طرّهی مویی که دیروز از میان انبوه زلفت بریدم را بیرون میکشم. میبویمش و مقابلم نگاهش میدارم؛ انگار که چراغیاست تابان، در این ظلمت بیپایان - و چه غریب! که زلف را صدیاست گمراهی. به انتهای راه چشم میسپارم.
من، رهسپار آخرین راهها، تو را با خود خواهم آورد، از پشت آخرین قلّهها - که این قلل را عدد دوازده باشد. و تو، با من همراه خواهی بود، تا آخرین لحظهها.
شاید که این جاده، چون این نوشته، به سردرگمی منتهی شود. شاید این جاده مرا در تیهی رها کند، که موسی نیز از آن بی او بیرون نمیآمد. شاید ...امّا قسم به همان خطّ سرخ، قسم به همان طرّهی مو، و قسم به همان جادهی سبزی که ما و من در آن همه تو میشویم، از این جاده باز نخواهم گشت.
دو، رفتند و سه آمد، و هنوز شش باقیاست؛ و من، در انتظار، هنوز نیافتهام تو را.
آسمان، خورشید، مهتاب، و حتّی راه، همه تاریکاند، و مرغکی نیست که در بند و دام این برهوت، نای آوازش مانده باشد. من، اسیر این هبوطم، اسیر این میوهی ممنوعه، و در بند این گمراهان، که نه خود را به جایی رهنموناند و نه دیگران را.
تو، بیگمان در من خواهی نگریست، و بیگمان مرا مجنون خواهی یافت: با گیسوانی پریشان، که چون بیدی، رنگباخته در میان افسانهات، بیتکان باقی مانده. امّا چه جنونی، که بیدرنگ، تابان میسازدم.
سه کلام آمد، و هر یک را سرّی. سه رفت و هر یک را سیری. و در این سه، هر یک سه معنی بود؛ چه هر سرّی را سیری بود و هر سیری را منتهایی - خواه در نور و خواه در ظلمت.
تو باز آمدهای با آن موهای بنفش و افشانت که من را در کمند خود دارد. من اینجا نشستهام روی لبهٔ تختم و با چشمانی بسته به تو زل زدهام که تکیه زدهای به دیوار اتاقم و داری مرا طوری که نفهمم نگاه میکنی.
امروز، انگار سبز شدهای، برخلاف همیشه که ... . آری، تو امروز رنگینی، و من با نگاهی آسان، تو را میربایم از اوهام بیانتهایم و در بر میگیرمت. لبانت را لمس میکنم، که چه عجیب، امروز گویی آبی شدهاند.
امروز، انگار سفید شدهای، یکدست و یکپارچه، و من تو را چون شعلهای در تاریکی اتاقم میبینم.
امروز ... چه رنگها که تو نگرفتهای به خود! امروز، تو هم افسانهوار شدهای، و من را تاب نگریستن در چشمانت نیست.
یک
ایستادهام اینجا، بر سر دیوارت، و از این بالا، آرام و بیصدا داخل را نگاه میکنم. سالهاست که اینجایم، درست همینجا، که تو هر روز از جلویش رد میشوی. بعضیها فکر میکنند مجنون شدهام، که اینطور بیحرکت و بیتکان در جای خود نشستهام و هیچ تکانی نمیخورم.
و تو فقط وقتی من را نگاه میکنی که باد صورتم را نوازش میکند و موهای پریشانم را به هر سویی به حرکت در میآورد.
دو
آه، که هر چه مینویسم، کاغذهایم باقی نمیماند. هر چه مینویسم، هر کار که میکنم، این بیدهای لعنتی کاغذهایم را بیرحمانه میجوند. هر چه مینویسم ...
افسوس هر دو جهان در دلشان باد، آنها که چون بیدها افکارم را افگار کردند و چون زالوهایی دهان بر رگهای اندیشهمان گذاشتند و مکیدند خون این نبشتهگان را و چه حیف، که بسا نوشتهها بود که به کام بیدها رفت ...
سه
این مسابقه، گویی هرگز تمامی ندارد، نه؟ من همچنان پابرجا ایستادهام و تو ... امّا دریغی نداشته باش، که من از پیات خواهم آمد. آری، این فسانه را تا به انتها خواهم نگاشت، و همچنان این نوشته ادامه خواهد داشت ...
چهار
و چنین نوشت: که آنچه از پی میآید، چه یکی و چه هشت تا، همه را با هم بخوان. که اینها نه منفکّ، که از سنخ یک نگاشتند؛ که این نُه، همه چون یکاند.