یک موجود زنده
یک موجود زنده

یک موجود زنده

توضیحات

سلام.

یادداشت: این مطلب توضیحیه در مورد مطالب «بیدرنگ تا بانگ سحرگاهی خواهم خواند». پس اگه کسی اونا رو نخونده، لطفا قبلش بره و اونا رو بخونه. وگرنه خوندن این مطلب هم بی فایدس و می تونید منتظر مطلب بعدی باشید. (الان تنظیم صفحه رو طوری تغییر دادم که این نه تا مطلب زیر همین نوشته نشون داده بشن)

این مطالب که برگرفته ی مستقیمی هستن از کتاب عقل سرخ نوشته ی شیخ اشراق، یک سیر ابتدا به انتها ندارن، بلکه در واقع می شه در اون یه جور افت و خیز رو دید.

مطالب از بید اوج می گیرن تا تابان، در مطلب «گس» یه جور افت به چشم می خوره و این افت تا گاه ادامه داره. بعد دوباره روند صعودی از یخ تا خواند به وجود میاد.

علاوه بر این که این نوشته ها دارای عناوینی هستن که در کنار هم خونده می شن (مثل بید+رنگ = بی درنگ)، در هر کدوم از اونا یه قانون رعایت شده. این قانون تعداد نکاتی هست که در هر کدوم از این مطالب عنوان می شه: در دو سه تای اول، سه تا، در دو تای بعدی، دو تا و در چهار تای آخر چهار تا. عدد مطالب که نه تا باشه، علاوه بر کیهانی بودن (تعداد ماهای سال، تعداد برج های طالع و غیره) یه عدد مقدسه و عددیه که از قدیم در عرفان رتبه خاصی داشته.

در دو مطلب اول، راوی تنهاس و خودش رو می بینه. بعد در مطلب تابان، به کمک ضمیر خودش پا در مسیر شناخت می ذاره و کم کم تا شناخت کامل پیش می ره. که البته در نهایت، اعتراف می کنه که صرفا تونسته با تشکیل سیر سیمرغ مسیر شناخت حقیقی رو آغاز بکنه.

برای اطلاع از این که هر کدوم از مفاهیم «دوازده کارگاه»، «گوهر شب افروز»، «باز تیزپرواز»، «بند ارادت» و امثال اونا به چی اشاره دارن می تونید به کتاب عقل سرخ سهروردی مراجعه بکنید.

خب، فکر کنم که توضیحاتم کافی بوده باشه.

از اون جا که قرار نیست من به نظری جواب بدم (مگه این که مورد خاصی باشه) نظراتتون رو خود نویسنده مطالب جواب می ده.

یادداشت پس از نگاشت: می تونید کتاب عقل سرخ رو از این جا دانلود کنید. هر چند که بهتره اون رو از انتشارات مولی بخرید. قیمتش هم اگه اشتباه نکنم زیر ۱۰۰۰ تومن بود.

خواند

پس چون از سرمای جان‌فرسا و گرمای سوزان گذشتی، بر سومین قله فرود آیی که در او هم گوهر شب افروز باشد - که آن تکه سنگی است که در تاریک‌ترین اعماق روح‌الارواح، شب را چون روز می‌فروزد. و نور او، از طوبیٰ باشد.

پس در این منزل، تو را می‌بینم: ریشه دوانده در عمق سبز و نشسته در خزان و بنگر، در فراز سرت هم‌او نشسته با حضور قدسی‌اش. پس از شاخه‌سارت فرود می‌آید و چون پای بر سبزی زیر پایت می‌نهد، یک‌پارچه در شعله می‌شود. پس از خاکستر و از میان شعله‌ها، نوزاده‌ای هفت‌رنگ بر می‌خیزد: حادث در جهان و قدیم بر آن. سر بر آورد و در من نگریست؛ تو گویی در آن نگاه روح‌ام از میان گسست و بر من نشست و سرّ درونم را جهانیان می‌دیدند. پس رعشه‌ای مرا در بر گرفت و خویش‌تن بر زمین انداختم و بر خاکسترش اشک‌ریزان سر ساییدم. باز چون سر بر آوردم، نور قدسی‌اش چشم‌هایم را تار می‌کرد. پس سینه دریدم و با دستان خویش قلبم از میان سینه بیرون کشیدم و بر پایش افکندم. دریغ امّا، که گویی در آن روشنایی بی‌حصر، این تکهٔ گوشت، تیره و سیاه می‌نمود.

پس شرم‌سار گشتم و در آن نگریستم، که چون شبی تیره می‌نمود. پس بانگ بر زد آن یگانه، و تو نگاه سرشار از لطف را بر من داشتی، و در آن دم، رحمانیّت تو را غایتی نبود. چون میوه‌ای از میان شاخسارت بر زمین فکندی، انگار که جانی در آن دمیده شد و دل، عقلی یافت ورای عقل خویش‌تنم. پس آوایی بر خواست از او، و جمله متحوّل گشت.

او را که نیک نگریستم گویی با من سخن می‌گفت. خوب که گوش دادم، داشت زمزمه می‌کرد چیزی را. جلوتر رفتم، و زمزمه، واضح‌تر شد، که می‌گفت: «بی‌درنگ تا بانگ سحرگاهی خواهم خواند ...»

و خواند، تا آن‌دم که مرغ حق، سحرگاه را نشانی داد.

پس سه رفت به سه معنی، که جمع ایشان نه بود. و از پی‌اش، دو آمد؛ هر یک را مرتبتی دو، و ایشان را نیز مجموع چهار گشت. در آخر، چهار آمد به چهار معنا. پس همهٔ این‌ها نُه تا بود، که جمع‌شان، یک کم داشت.

بیست‌ونه معنا جمع گشتند، و یک ماند. و آن، هم‌او واحد یگانه بود که بعضی خضر گویندش و برخی چراغ و برخی پیر خراباتش می‌خوانند.

پس چون جمع، تکمیل شد، سی‌مرغ فراهم گشت و بر عرصهٔ معنا یکه‌تازی کرد، و آن را حکایت فراوان است که بسیار نوشته‌اند.

و چنین رفت، و بسیار باقی‌است.

واهم

در یک دست جوهری دارم برآمده از عمق دهشت شب، و در یک دست سفیدای نور چهر پری‌وارت را در مشت می‌فشارم. و من، این میان سرخ و برافروخته‌ام.

من در میانه، امّا در بالایم، سیاهی را فزونی‌است؛ و تو چون سپیدی و نوری، بر پایین می‌تابی و این میان، همه‌چیز سرخ است: چه، مه‌تاب گاه بدر رو به روز دارد و پشت به شب، پس سرخ‌رنگ می‌نماید؛ و چنین است آتش: که در بالا دودی سیاه‌رنگش سایه‌افگن است و در پایین سپیدی شمع دارد، پس در میان بطنی سرخ دارد.

و من، نه آن‌قدر مُعجَب‌ام که بگویم عقلم، و نه آن‌قدر دون‌مایه که ندانم بی‌خردم. پس چون هفت‌کارگاه، پنج فزونی یافتند و این دوازده بر گرداگرد قاف علم گشتند، یک‌دست دیوارهٔ جهان را از میانه جدا ساختند: آن‌جا که هر نفس را شایستگی دخول نیست.

پس چون چشم‌ها گشودند، بندها بر خویشتن یافتم که رهایی از ایشان را مرا تاب نبود. و این بندها، جمله از اشارت و ارادت او بود و نه دیگر کس.

در این سرخ‌ترین نوشتارها، هم‌چنان بر خطّ سرخی ره می‌سپارم که بر قامت تو کشیده‌ام، و تو، واهمه‌ام بودی و اوهام‌ام از تو بود. تو را نگریستم، و تو در من نگاه کردی، و گویی بر جای خود، ریشه دواندی و قامت‌ات چون درختان تبریزی بلندبالا بود و بر سایه‌سار سرت برگ‌هایی سبز. پس چون مرا سپاران دیدی آهی بر کشیدی و خزانت آمد و برگ‌هایت جمله رنگ گشت و بر زمین زیر پایت و مقابل من فروریخت. و ایشان را رنگ‌ها بسیار بود: سرخ و ارغوانی و زرد و نارنجی و کبود. و از همهٔ این‌ها، یک برگ بر قامت‌ات ماند، که هم‌او برگ سبزی بود بر جادهٔ من.

پس راه را سبز گزیدم و خویش‌تن را سرخ و مقصود را یک‌رنگ. گام در راه می‌گذارم، چنان‌که همه در راه‌اند، و با این تفاوق می‌روم که خویش از ره‌روی خویش آگاهم. خضرم اوست و آبم اوست و گوهر شب‌افروزم اوست.

پس بر طوبی که هم تو باشی، بی‌شک می‌نگرم. سرّ و سیری که در ماست را آن‌که می‌خواندمان در نخواهد یافت، مگر چون کتابی برگ‌برگمان را با دست خویش لمس کند.

پس تا به‌این‌جا، که این از پیش پایان است، دو رفت به دو معنی و سه به سه نوبت. این خُرد نیز سومین از صاحبان چهار بود. پس دو مرید بودند و سه مراد و چهار استاد، که ایشان را مرتبت چنان بود که رفت، و آخر از همه، ایشان را ره‌نمای خضر گشت: که آن، هم‌او پایان‌ده راه باشد.

یخ

در میان آتشم، تو یخی بودی که آب می‌شد، و بر خاکم روان می‌شد و باد از آن خنکا می‌یافت. تو، تقدّسی بودی که چشمانم را می‌شست و بر روانم جاری می‌گشت. و این، همان معنا بود که هستی را تار و پود شد.

تو ای سیم‌گونِ نگاهت، رخ‌سارم را نوازش‌است؛ تو ای من در آینهٔ لطفت هماره پیدا؛ تو، همان که مرا غرق در خاموشی نظاره‌ات می‌کنی: تو، از میان عدن هم اگر نیامده بودی، مرا بدان‌جا ره‌نمون می‌شدی.

شکیبم نیست دیگر، زنّار را بستن، که تو خواندی‌ام: و من شنیدم آن ندایی را که به راستی مرا به تو می‌خواند. من، اگر تو بت باشی، حتّی بت‌پرست می‌شوم: که کفر و دین، اگر قایم به هستی گردند، همانا که توحید و بت‌پرستی را مفارقتی نیست، و من، اگر تو هدف باشی، در تجرید، ترسا خواهم شد.

و چون عامل گردی، بی‌شک تو را ضایع نمی‌گرداند، چه، گندمی گر کاشتی، بهره‌اش سنبله‌ای است. لیکن مباد، که سنبله را چون ربوبیّت نکردی، سر خم گرداند و جمله تباه شود و سینه بر سر خاک ساید.

ای تیزپرواز آسمان‌های هفت‌گانه، من، گم‌کرده‌ام را نیک نیافته‌ام، که اگر او را یافته بودم، مسافری بیش نبودم. تو، عقابی هستی‌جوی بودی و من، چون ارادت نمودی، بازی بودم در دیار بازان، و در آن‌جا نیک هم‌سخن بودیم و همه حرف یک‌دیگر را می‌فهمیدند؛ و غریبا! که اسارتم به دانهٔ ارادت بود.

در این، مداخل را چهار بود، و نوبت، با عناصر آغاز شد، که ایشان را نیز عدد چهار بوَد.

گاه

گاه بیداری چون در نمی‌رسد، خفتگان در مرگ‌اند. و تو، چه آزرده‌دل باشی و چه نه، بر توست به جای آوردن رسم و طریق دوستی. دوستی بدار، چه آنان را که تو را دوست دارند و چه آنان که با تو دشمن‌اند، که نه دشمن همیشه دشمن خواهد ماند و نه دوست همیشه دوست.

چه، گاه به ذهنت خطور خواهد کرد که این دوست، دوستی است که می‌توان برایش مخلص بود: بدان امّا، که نه چنین دوستی هست و نه تو چنین دوستی خواهی بود. مگر آن‌که رها از خویش گردی و بر آن آخرین فرود رسی.

لیکن، در طریقت دل، دوست را چنان بیاب که خود را می‌یابی. و این پند، نه از که‌تر تو را آمده و نه از مه‌تر، که این برآمده از ضمیر نفس توست؛ آن‌چه بدان مشتاقی.

تیغ بر گلو دار و خار بر چشم فرو کن و اشک‌هایت را فروخور، و لبخندت را به دوست ارزانی دار، که این، طریق دوستی توست.

و با او غم‌خوار باش، چنان که گویی کارد بر استخوانش، گوشت تو را دریده، و تلخی روزگارش، زهری است بر گلوی تو.

چنین، نیم به سر آمد و یک.