یک موجود زنده
یک موجود زنده

یک موجود زنده

بی‌احتیاط

تولّد: ۲۸۷۵ م.م.

وفات: ۱۸۷۰ م.م.

همیشه به‌ش می‌گفتم وقتی داری در تاریخ سیر می‌کنی بیش‌تر احتیاط کن. امّا کو گوش شنوا!

جایش خالی‌است

گفتم: «جایش خالی‌است.» واقعاً هم بود. دیگر هر وقت از سر کوچه می‌گذشتم، آن نگاه‌های خیره را که گویی می‌خواستند تا توی تنم نفوذ کنند را بر خودم حس نمی‌کردم.

دیگر لازم نبود ناخودآگاه وقتی از مغازهٔ گران‌فروش «حاجی‌ارزونی» مقابل خانه‌شان خرید می‌کردم، ناخودآگاه روسری‌ام را جلو بکشم. دروغ چرا؟ جایش خالی بود، امّا از رفتنش هم متأسّف نبودم.

توی چشم‌های نیّرخانم نگاه کردم و دست‌هایش را در دست گرفتم و فشردم. چشم‌هاش که روزگاری قهوه‌ای بودند، حالا قرمز و خون‌افتاده می‌نمودند؛ درست مثل چشم‌های افشین.

افشین. اصلاً نمی‌دانم چه حکمتی داشت که نیّر و موسیٰ بچه‌دار شوند و اسمش را هم بگذارند افشین. نه به نیّره می‌خورد، نه به موسیٰ، و نه حتّی به زهرا، دختر بزرگشان که حالا می‌گفتند در تهران برای خودش کسی شده و همین تابستان هم قرار بود عروسی کند. قرار بود؛ امّا حالا دیگر نمی‌دانستم برنامه‌شان به چه صورت است. احتمالاً با مرگ افشین حالا برنامه‌هاشان را می‌انداختند برای بعد از سال او.

نیّرخانم را در آغوش کشیدم و به خودم چسباندمش. بدنش سرد بود و استخوانی. درست مثل افشین. حتّی قدّ و هیکلش هم همان‌قدر بود. دستش را بر شانه‌ام گذاشت و لبخندی زد. لبخندش درست مثل افشین بود. برای یک لحظه، افشین را دیدم که با چشمان قهوه‌ای روشنش و لبخند گنگش به من خیره شده. همان‌طور که همیشه عادت داشت به نوشته‌های روی دیوار خیره شود و در بیست سالگی هم اسباب‌بازی‌هایش را روی زمین ولو کند و کف کوچه بازی کند.

شاید دست‌های نیّر خانم سرد نبود اگر افشین آن شب هم مثل هر شب دنبالم نیامده بود و سایه‌به‌سایه تا خانه تعقیبم نکرده بود.

امّا آن شب با همهٔ شب‌ها فرق داشت. هر شب اسکندر تهدیدم نمی‌کرد که آت و آشغال‌های زهواردررفته‌ام را کف خیابان بریزید و مرا وسط این شهر غریب آواره کند. هر شب مرتضیٰ بنا نمی‌آمد سراغم - با آن چشم‌های از حدقه بیرون زده و نفس بودارش - که بگوید اگر فکر می‌کنم از پس هزینه‌ها بر نمی‌آیم همیشه درِ خانهٔ او برویم باز است.

استخوان‌های ترد و شکنندهٔ نیّر خانم، درست مثل استخوان‌های افشین بودند. آن شب، زیر نور مهتاب به جای آن که بروم سمت خانه، کوچه‌ها را بی‌هدف می‌گشتم. مراقب بودم که افشین گمم نکند.

بالاخره زیر درخت چنار میرزاعلی که رسیدم، ایستادم. افشین هم ایستاد. مثل همیشه فکر می‌کرد کسی او را در شب نمی‌بیند. صدایش کردم. آمد جلو. اشاره کردم که نزدیک‌تر بیاید. چند قدمی‌ام که رسید ایستاد. مثل گوسفندی که ناگهان در دست چوپان همیشگی‌اش چاقوی تیزی می‌بیند، به من خیره ماند. امّا من نایستادم.

رفتم جلو و توی چشم‌هاش نگاه کردم. دستش را گرفتم و کشیدمش جلو. آمد. بی هیچ مقاومتی آمد. مثل گوسفندی که زندگی‌اش در گرو اعتماد به چوپان است. بغلش کردم. بغضش ترکید. باز توی چشم‌هاش خیره شدم و یاد نگاه‌های سنگین‌اش افتادم؛ یاد این‌که چه‌طور هر شب مرا تا خانه دنبال می‌کرد. یاد حرف‌های مرتضیٰ که وقتی گفتم برود پی کارش زیر لبی - طوری که مطمئن شود می‌شنوم - می‌گفت همان به درد افشین پهن‌مغز می‌خورم.

دستانم را گذاشتم روی گردنش و فشار دادم. فقط نگاهم کرد. حتّی سعی نکرد دستانم را از هم باز کند. نفسش تمام شد. روی زانو افتاد. امّا من هنوز کارم تمام نشده بود. بیش‌تر فشار دادم. آن‌قدر فشار دادم که صدای شکستن استخوان‌هایش را شنیدم. وقتی می‌دویدم، اشک‌هایم به دنبالم چون دانه‌های باران در باد پرواز می‌کردند و به زمین می‌ریختند. نمی‌دانستم که چه زمانی شروع به گریستن کرده‌ام.

نیّر خانم نگاهی دیگر به من کرد و شانه‌ام را فشاری داد. لبخندی پر از غم زد و گفت: «خیلی ممنونم که آمدی.»

و من فقط توانستم لبخندی بی‌رمق تحویلش دهم، و باز بگویم: «جایش خیلی خالی است.»


یکی بود یکی نبود ... (۲)

دخترک خیلی مهربان بود. هر وقت می‌دید کسی مورد ظلم قرار می‌گیرد، قلبش عمیقا به درد می‌آمد. امّا به خوبی می‌دانست که نمی‌تواند برای مردم دنیا کاری بکند. حوزهٔ قدرت او بسیار محدود بود. به همین خاطر، سعی می‌کرد تا با تمام وجودش به همهٔ آن‌هایی که در حوزهٔ قدرت محدودش قرار می‌گرفتند کمک کند تا زندگی به دور از خشونت و ظلمی داشته باشند.

درست است که گربهٔ کوچک و خانگی‌اش نمی‌فهمید که او دوستش دارد و به او عشق می‌ورزد، امّا به هر حال، ترحّم او به این نوع پست‌تر زندگی مجبورش می‌کرد تا در قبالش مسؤولیّت داشته باشد، و به همین دلیل با گذاشتن او در قفسی طلایی و بسیار راحت و آرام خشونت را از زندگی‌اش حذف کرد. گربه، حقّ انتخابی نداشت.

جوجهٔ قرمز رنگ محبوبش هم این سطح درک را نداشت که بفهمد اگر از جعبهٔ شیشه‌ای راحت و گرمش خارج شود ممکن است تحت تجاوز حیوانات دیگر قرار گیرد، امّا مهم نبود. ترحّم وی، او را وادار می‌کرد در قبال این موجود مسؤولیّت داشته باشد و از جانش حفاظت کند. جوجه هم حقّ انتخابی نداشت.

و دخترک، راضی و خوشحال به حاصل کارش می‌نگریست، گربه‌ای وحشی که درنگی‌اش حذف شده بود، و پرنده‌ای که اجازهٔ پرواز نداشت، و دنیایی را تصوّر می‌کرد که در آن، خشم، حسادت، شرارت و پلیدی ذاتی تمام انسان‌ها را بتوان به همین راحتی کنترل کرد. بشریّتی که تنها می‌توانست احساسات مثبت را از خود بروز دهد. به راستی که چه دنیای آرام و پر از صلحی!

یکی بود یکی نبود ... (۱)

زیر گنبد کبود، در یکی از شهرهای خیلی دور افتاده، گربه‌ها ساکن بودن. حتما اگه بشنوید می‌خندید - خندیدن خیلی کار خوبیه- ، امّا توی این شهر، خروسا به گربه‌ها حکومت می‌کردن. توله گربه‌ها از وقتی به دنیا می‌اومدن یاد می‌گرفتن که نباید حتّی در مورد خروس‌ها بد فکر کنن؛ هر شب گربه‌های مادر برای بچه‌هاشون قصه‌های مختلفی تعریف می‌کردن که چه طور خروسا با تاج‌های آتشینی که روی سرهاشون داشتن گربه‌های بدی که سعی می‌کردن علیه اونا شورش کنن رو می‌سوزوندن و کباب می‌کردن.

گربه‌ها به همین صورت برای مدّت‌های طولانی در ترس و لرز در زیر سایهٔ حکومت وحشت‌انگیز خروس‌ها زندگی می‌کردن، و چون خیلی خوب از خطر تاج خروس‌ها با خبر بودن، هیچ‌وقت کسی از قوانین تخطّی نمی‌کرد و به همین دلیل، هیچ وقت خروس‌ها مجبور نشده بودند که کسی رو بسوزونن.

همه چیز به همین منوال پیش می‌رفت تا این‌که در یک شب سرد زمستونی، آتیش خونهٔ یکی از گربه‌ها خاموش شد. مامان گربهٔ پیر که به جز پسرش هیچ کسی رو نداشت، می‌دونست که اگه آتیش رو دوباره روشن نکنن، اون شب رو به صبح نمی‌رسونن. به همین خاطر، فکری کرد و با ترس و اندوه، به پسرش گفت: «پسرم، من می‌دونم که تو شجاع‌ترین بچه‌گربه‌ای هستی که تا حالا وجود داشته، حالا ازت می‌خوام که بری به قصر خروس‌ها و از تاج یکی‌شون مقداری آتیش بیاری.»

پسر که می‌فهمید این کار خطرناک چقدر مهمّه، با جدیّت گفت: «قول می‌دم دست خالی برنگردم مامان.»

مادر پیرش او رو در آغوش کشیدو بوتهٔ خشکی به دستش داد و اونو روونهٔ شب کرد. پسر رفت و رفت، تا به درب قصر خروس‌ها رسید. نگه‌بان درب مشغول چرت زدن بود، چون خیالش از این که هیچ گربه‌ای جرأت نمی‌کنه با وجود آتیش تاجش از کنارش رد بشه تخت تخت بود. پسر که از خواب سبک او می‌ترسید تصمیم گرفت بوته‌اش رو با آتیش تاج خروس دیگه‌ای روشن کنه. به همین خاطر، به نرمی از کنار اون رد شد و به داخل قصر رفت.

بچه‌گربه در داخل قصر گشت و گشت و گشت، تا بالاخره به اتاق خواب مجلّل پادشاه خروس‌ها که می‌گفتند از همه آتش بزرگ‌تری داره رسید. با ترس و لرز به بالای سر او رفت، و بوتهٔ خشکش رو به سر پادشاه کشید. امّا هیچ اتفاقی نیفتاد. شما می‌دونید که این انتظار احمقانه‌ایه، امّا تصوّر کنید وقتی بچه‌گربهٔ داستان ما، بعد از چندین بار تلاش به نتیجه‌ای که انتظار داشت نرسید، چه‌قدر شگفت‌زده شد.

او سپس بوته‌اش را به سر ملکه کشید. بعد سراغ وزیر رفت. و همین‌طور، تا نگه‌بان قصر، تاج همهٔ خروس‌ها را امتحان کرد. وقتی که هیچ یک از تاج‌ها آتشی تولید نکرده بودند، پسرک ناراحت و دل‌خسته پیش مادر پیرش برگشت و قضیه رو تعریف کرد. امّا بر خلاف انتظارش مادرش اصلا ناراحت نشد. برقی در چشماش درخشید، و به پسر گفت:‌«پسرم، این خبر رو باید به همهٔ گربه‌های شهر بدیم. حتّی یک لحظه هم نباید صبر کرد.»

و پسر به خواست مادرش در شهر دوید و مشغول فریاد زدن این خبر شد که: «تاج خروس‌ها آتیش نداره!»

و حتما می‌تونید خودتون حدس بزنید که سر خروس‌ها چه بلایی اومد و چرا حتّی الان هم خروس‌ها با دیدن گربه‌ها، در حالی که تاجشون رو صاف نگه می‌دارن، فرار رو بر قرار ترجیح می‌دن!

انتخاب

تمام افراد حاضر در بازداشت‌گاه را بیرون کشیدند و به صف کردند. رئیس کلانتری به شدت عصبانی بود. موضوع مهم این بود که جرمی انجام شده بود و هنوز نمی‌دانستند کدام یک از کسانی که دست‌گیر شده است ممکن است مجرم باشد.

در آن سوی اتاق تصویری از فردی که با گیوتین سرش را قطع کرده بودند به طور واضحی نقش زده شده بود. زندانیان با زانوانی لرزان مقابل رئیس ایستاده بودند. فقط یکی از آن‌ها بود که اندکی محکم‌تر از بقیه ایستاده بود. رئیس مقابل او ایستاد. در حالی که آب دهانش صورت وی را لکه‌دار می‌کرد با صدایی بلند و محکم فریاد زد: «با تو هستم آشغال! هیچ می‌دونی به خاطر این کثافت‌کاری تو چند نفر به خطر افتادن؟»

بعد قدمی به عقب رفت و توی چشم تک تک آن‌ها خیره شد. در حالی که با نگاهش به هر کدام از آن‌ها هزار تهمت می‌زد، صدای‌ش را توی گلو انداخت و فریادش را در اتاق طنین انداز کرد: «اون آشغالی که این غلطو کرده، خودش بیاد جلو!»

و همهٔ زندانیان به خود لرزیدند و منتظر بودند که ببینند رئیس کدام‌یک از آن‌ها را انتخاب می‌کند؛ امّا نمی‌دانستند که در واقع، آن‌ها بودند که سرنوشت خود را انتخاب می‌کردند.


پس‌نوشت: شایدم برعکس