یک موجود زنده
یک موجود زنده

یک موجود زنده

انسان

انسان در سال‌های پایانی قرن ۲۶ام سرانجام اوّلین ربات انسان‌نما که دارای عواطف و احساسات بشری بود را خلق کرد.

در پایان قرن ۲۷ام، ربات‌ها، با موفّقیّت اوّلین انسان مصنوعی دارای دی‌.ان.ای منحصر به فرد را تولید کردند.

‍تبآلوده‍

نسیم ملایمی صورتم را نوازش می‌کند. قطرهٔ اشکی آرام از چشمم می‌چکد و مثل مسافری خسته‌پای، بی هیچ عجله‌ای بر گونهٔ خشکم راه می‌پیماید. چشم‌هایم را محکم به هم می‌فشارم تا سقف سفید و بی‌روح را کم‌تر ببینم. باد قطع می‌شود.

چشمانم را باز می‌کنم؛ و بنگر! در کنار دیواری ایستاده‌ام یک‌دست خاکستری، در جایی که گویی پشت بام ساختمانی‌است در آینده. آن‌قدر ارتفاع زیاد است که از لبهٔ ساختمان نمی‌توانم پایین را ببینم. اطرافم را نگاه می‌کنم. مفرّی نیست: کف بام یک‌دست و صاف است، چون کویری در میانهٔ دنیا. تنها راه، نردبانی است به بالا.

آرام‌آرام شروع می‌کنم به بالا رفتن. عجله‌ای نیست. گویی در این‌جا،‌ زمان رنگی ندارد. آسمان بی هیچ نشانی از خورشید یا ماه یا ستاره‌ای، حالتی گرگ‌ومیش دارد و بی آن‌که منبع خاصّی وجود داشته باشد، نوری بر زمین می‌تابد. سایه‌ای در کار نیست. ناگهان، انگشتانی سفت و سخت، به دور پایم حلقه می‌زنند. ضربان قلبم بی‌هشدار بالا می‌رود و پایین را نگاه می‌کنم. چهره در چهرهٔ من، شاید چهار-پنج پلّه پایین‌تر، نمونه‌ای دیگر از خودم ایستاده، با چشمانی گشاده و حریص، که با برقی چون خشم می‌درخشند. چشم در چشم هم می‌شویم و با هراس پایم را با ضربه‌ای از میان انگشتانش بیرون می‌کشم. باتمام سرعت شروع می‌کنم به بالارفتن از نردبان. نفس در سینه‌ام محبوس می‌ماند و قلبم از جا کنده می‌شود. امّا او هم‌چنان پشت سرم است، درست یک چشم‌به‌هم‌زدن عقب‌تر از من، منتظر یک لحظه صبر تا مرا در آغوش نامهربانش بیافشارد.

به بالای پله‌ها می‌رسم و با عجله تا انتهای سکویی که در آن گام گذاشته‌ام می‌دوم. معبر دیگری نیست. نفس‌نفس زنان پشت سرم را نگاه می‌کنم. آرام‌آرام از پله‌ها بالا می‌آید و پشت سرم قدم‌زنان راه می‌فرساید. گویی از این تعقیب لذّت می‌برد. هراسان، این‌سوی و آن‌سوی بام را می‌نگرم. این‌جا، حتّی یک نرده هم در کار نیست؛ تو گویی این‌بالا بام آسمان است.

دیگربار، نگاه در چشمان سرد و خندانش می‌دوزم. گریزی نیست؛ نفس را در سینه‌ام حبس می‌کنم و از لبهٔ سکو به پایین می‌پرم: به سوی سیاهی مطلقی که فراخی‌ش را در خیال راهی نیست،‌ و من هیچ نمی‌دانم که تا به کی در این عدم غوطه‌ور باقی خواهم ماند ...

از فاصلهٔ نیم‌متری

دروغ چرا؟ هیچ‌وقت دوست نداشتم بغلت کنم. همیشه یک‌جوری خودم را کنار می‌کشیدم تا دست‌های زبرت را روی گونه‌هایم نکشی. همیشه به یک نحوی خودم را گم و گور می‌کردم توی گوشه و کنار خانه‌تان تا آب‌نبات‌های عسلی و چای زعفرانی‌ات را با لبخند چروکیده‌ات به من تعارف نکنی.

همیشهٔ همیشه وقتی دست‌های چرمین و چین و چروک‌خورده‌ات را روی پیشانی‌ام می‌گذاشتی و به آرامی بیدارم می‌کردی و در گوشم آرام اسمم را می‌خواندی، دعا می‌کردم خوابم سنگین تر شود.

هیچ‌وقت آن‌طوری که باید دوستت نداشتم. هیچ‌وقت آن‌طور که باید تو را نفهمیدم.

هر وقت از در خانه‌تان داخل می‌شدم و تو را می‌دیدم که گوشهٔ اتاقت، کنار بخاری گازی‌ات - که چه در تابستان و چه در زمستان همیشه روشن بود - نشستی و از پشت عینک ته‌استکانی‌ات زل زده‌ای به کتاب دعایت، سعی می‌کردم جوری که تو نفهمی بی‌صدا از پلّه‌ها بالا بروم و آن بالا برای خودم کتاب بخوانم تا تو با پاهای دردناکت و با زانوهایی که دیگر توان راه رفتن به سختی در آن‌ها پیدا می‌شد، بیایی دم در اتاق بالایی، و برایم یک کاسه توت خشک بیاوری.

هیچ‌وقت  نتوانستم با خودم و خودت کنار بیایم. حالا من این‌جایم، جایی نیم‌متر بالاتر از تو. گلاب و آب و گل و خرما را در دست گرفته‌ام و زل زده‌ام به نوشته‌های سنگی و حکّاکی شدهٔ روی قبرت. کاش هنوز هم بودی و یک‌بار دیگر پوست زبر و چروک‌خوردهٔ دست‌هایت را به نرمی بر سرم می‌کشیدی و عزیزمی می‌گفتی.

ای کاش ...

فاجعهٔ اقتصادی

پیش‌نوشت: داستان‌چهٔ زیر اندکی تخصّصی می‌باشد. در صورت لزوم جهت آگاهی از مطالب تخصّصی مربوطه به ادامهٔ مطلب مراجعه کنید.

سریع‌ترین ربات اپراتور جهان، یک فاجعهٔ اقتصادی بود. چرا که این ربات چندین میلیون دلاری در هر ثانیه شش هزار حرف تایپ می‌کرد.

ادامه مطلب ...

ایمان

به‌ت گفتم: «کی می‌آی؟» تو گفتی: «وقتِ گلِ نی.» و من باورت کردم.

دیروز، نی‌های کنار جادّه جوانه زده بودند.