یک موجود زنده
یک موجود زنده

یک موجود زنده

مه تابی

آه که چقدر دلم در ناآرامی است از این پیغام. آه که چقدر نگران تو هستم. چرا نباید قدری بیش تر مراقب می بودی؟ و چقدر بد که نمی توانم از نفرتی که در دلم موج می زند در مقابل آن چه از آن هراس آلوده شده ای، چیزی بنویسم!

پس نوشت: از همه ی آن هایی که این را می خوانند تقاضامندم برای دوستی که به دعا نیاز دارد دعا کنید تا مشکل اش حلّ شود.

friendship

Friendship, is the way you subtly adjust the seat to my comfort without being told to, without being expected to, and without mentioning it to me.

Friendship is you average person becoming a star because of your light.

Friendship is to partake in the most boring of activities to enjoy a single moment of sharing something with your pal.

Friendship is to be there.

I am none of it; but I still desire your friendship. Am I too lowly for you? Or maybe I am too arrogant.

طنز بیمار

می گن درد و رنج هر جامعه رو از طنزش می شه فهمید. می گن ذائقه ی طنز هر جامعه نشون دهنده ی بیماری های پنهانشه. می گن در جامعه ما زن با ارزشه. می گن مادرت برات نمی مونه ولی همسرت تا آخر عمر باهاته. می گن مادر از هر کسی بالاتره. می گن طنز فریاد خاموش ضمیر ناخودآگاه جامعه س که می خواد مشکلاتش رو یه جوری به گوش یه دکتری برسونه.

با همه ی این اوصاف، وقتی در طول یک روز، شش بار این متن به عنوان یه طنز خنده دار توسّط شش نفر مختلف (دو تا دختر و چهار تا پسر) به دست من می رسه، من باید چی فکر کنم؟

مرد به سرعت به خونه اومد و فریاد زد: عزیزم ساکتو ببند، من همین الان ۱۰ میلیون دلار برنده شدم!
زن: ساکها رو برای ساحل ببندم یا کوه؟
مرد: مهم نیست فقط ساکتو ببند و از جلو چشام دور شو!

ناگاه ...

وقتی صدایشان را شنیدم، ناگهانی دلم خواست در میانشان می‌بودم ... درست است که خودکرده را تدبیر نیست، امّا این باعث نمی‌شود که آدم دل نداشته باشد. چه حرف‌ها می‌زنم من! چه مسخره می‌نویسم!

با این‌که هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم، آن کوچکِ سختِ بی‌انعطاف، آن‌طور شکست که در این میانه تجربه‌اش نکرده بودم.

امّا باز هم، این منم، لب‌خند برلب و حوصله‌سربر که طاقت جمع و تنهایی ندارد و با زمین و زمان و خودش مشکل دارد و حتّی لطیفه‌هایش سر از تلخستان بر‌می‌آورند ...

سال نو

صدای همهمه ی اطرافیان را صدای بی رمقت محو می کند. گوش هایم جز نفس های خسته ات چیزی نمی شنوند. با این همه، حاضر نیستی اشک بریزی.

به چشمان پاکت نگاه می کنم که هفت ساعت از هفتمین بهارشان فاصله دارند. تو را در آغوشم می فشارم و سرت را به سینه ام می چسبانم تا خیسی چشمانم را نبینی.

دستم را در خرمن موهای مشکی رنگت فرو می کنم و آرام نوازشت می کنم. خیسی چسبناک قرمز رنگی که شیره ی حیات توست، دستانم را می آلاید. اما تلاشی برای پاک کردنش نمی کنم.

ساعت دوی ظهر است و تو نمی دانم در این ساعت قرار بوده به کجا رسیده باشی، اما می دانم آن جا - هر کجا که باشد - این جا نیست.

بدن نحیفت آرام در دستانم می لرزد و ناله ی آرامت در صدای باد گم می شود. سرم را کنار سرت قرار می دهم و آرام در گوشت زمزمه  می کنم مژده ی روزهای تابستانی و پر جنب و جوش را: روزهایی که برای تو بی معنا هستند، مژده ای که برایت به هیچ شبیه نیست.

دستت را به سختی بالا می آوری و دور گردنم حلقه می کنی، و من محکم تر تو را به خودم می چسبانم. هوا هنوز خیلی سرد نیست، اما انگار تو هر لحظه سردتر و سردتر می شوی.

دوباره صورتت را نگاه می کنم؛ گونه های گلگونت در میان رخسار رنگ پریده ات به خورشید رو به غروب می ماند.

صدایی از گلویت بیرون می آید، تو گویی که سخنی مگو برایم داری. گونه ام را به گونه ات می چسبانم تا صدایت را بهتر بشنوم.

صدایی نیست.

بدنت را قدری به خود نزدیک تر می کنم تا گرمای بدنم جلوی لرزش خفیف بدنت را بگیرد.

لرزشی نیست.

سرم را آرام از تو جدا می کنم و در چهره ات نگاه می کنم. چشمانت نیمه بسته اند و قطره ی اشکی به آرامی از گونه ی سردت به پایین می لغزد. خورشید مغرب گونه هایت گویی در افق فرو رفته و ماه شب چهارده، با همه ی سردی و بی رنگی اش، جای آن را گرفته است.

تو را به خود می فشارم و صدای همهمه ی اطرفیان را به خاموشی می سپارم. از میان نمناکی بی احساس چشمانم، جایی را نمی بینم.

چشمانم را به هم می فشارم و قطره ی اشکی از گونه ام فرو می افتد، تا با آن یگانه سرشک تو بر چهره ات در هم آمیزد ...