یک موجود زنده
یک موجود زنده

یک موجود زنده

تجربه

تجربه، یعنی حس وحشت بی‌عنان و افسار گسیخته از مرگ ناگهانی؛ یعنی پذیرش آنی این حقیقت که تو قرار است در همین شب و همین ساعت دنیا را ترک کنی. تجربه یعنی آرامش بی‌حدّ همراه با این پذیرش. تجربه یعنی معنای تازهٔ زندگی بعد از این حس، و بعد از زنده ماندن در پایان ساعت. تجربه، یعنی حسّ نفرت از خود و فهمیدن این که چقدر جان‌دوست هستی. یعنی فهمیدن آنی و ناگهانی این که چقدر ... چقدر زیاد کار انجام نداده در این دنیا هست که می‌خواهی طعم انجام دادنشان را بچشی.

و این اتّفاقی‌است که وقتی هواپیما برای عبور از دسته ابر طوفانی موتورهای خود را برای چهار ثانیه خاموش می‌کند، و موتورها تا پانزده ثانیهٔ بعد هیچ پاسخی به کنترل خلبان نمی‌دهند، برایت می‌افتد.

مطلب

موضوع، مطلب نیست. حتّی موضوع هم نیست. ولی تو احمق‌تر از آنی که بفهمی. شایدم من احمق‌تر از آنم که حالی‌ات کنم.

دوباره بگو ... اسمت چه بود؟ دو-باره بگو.

چرا، اتّفاقا به یاد می‌آورم. امّا نباید به یاد داشته باشم، مگر نه؟

***

کجا بردی‌اش؟ همه‌اش را کندی؟ یک‌جا؟ حالا اشکالی ندارد، مال خودت بود، امّا از آن مهم‌تر، تنهایی بردی؟ سنگین بود ها! کمک نگرفتی؟

دستت کثیف نشد؟ خیلی سیاه بود. امّا حدّاقلّش دیگر تکان نمی‌خورد. بی‌تکان بردی‌اش. مدّتی بود که بی‌تکان‌خوردن مانده بود. شاید دیگر وقتش رسیده بود که از این قفس سفید بی‌تزئینات ببری‌اش.

ندیدم، وقتی می‌بردی‌اش، هنوز هم گریه می‌کرد؟ هنوز هم خون می‌گریست؟

***

شاهزاده، از قصر بیرون می‌رفت و دست دختر مهربان را در دست گرفته بود. سر راهش، شیشهٔ عمر دیو را بر زمین کوبید و در حالی که همه تشویقش می‌کردند، دیو، دود شد و به هوا رفت.

کسی ندید مادر دیو را، که همسر و بچه‌های دیو را در آغوش می‌کشید و با آن‌ها می‌گریست.

دو

آرام و آهسته قدم بر می‌دارم. با دقّت. مثل راه رفتن روی جدول؛ طوری که نیفتم پایین. گوشه و کنار پارک را نگاه می‌کنم. آقایی که روی نیمکت مشغول روزنامه خواندن است نگاهی یک‌وری به من می‌کند. گویی دیوانه‌ای می‌بیند. شاید هم درست می‌بیند. به هر حال، آدم وقتی پیر می‌شود خردش هم زیاد می‌شود - معمولا.

به آفتاب نگاه می‌کنم. نورش را می‌گیرم و می‌رسم به نوک چراغ کنار نیمکت. از نوک چراغ، سیاهی را دنبال می‌کنم تا ته سایه‌اش. امّا تو نیستی. دوباره گوشه و کنار را نگاه می‌کنم. همین‌جا بود. مطمئنم که همین‌جا بود آخرین جایی که دیدمت و مرا دیدی. ولی تو نیستی.

کجایی؟ کجایی با قول و قرارهایت و با وعده‌های خالی‌ات؟

برای

تا حالا در خیابانی شلوغ، در یک پیاده‌رو که در آن از شدّت حضور جمعیّت ممکن است هر لحظه پای کسی را له کنی راه رفته‌ای؟

در چشم هیچ کدام خیره شده‌ای؟ به این فکر کرده‌ای که در همان لحظه، در سر هر کدام از این چند ده هزار نفر چه می‌گذرد؟

از تخت سلطنت خود پایین بیا. تو کی هستی در مقابل این همه انسان؟ تو چه بیش‌تر داری که دنیا را پیوسته به دور خودت در حرکت می‌بینی؟

هیچ فکر کردی برای هر یک از این نگاه‌ها، هر یک از این چهره‌ها، داستانی وجود دارد به قدمت یک عمر زندگی؟

بیدار شو!

نامناسب

به فرمان تکیه می‌زنی. دود غلیظ سیگارت را به بیرون شیشه می‌دهی. هوا سرد است. نفر جلویی که پیاده می‌شود، دویستی ناقابلی کف دستت می‌گذارد. نگاهی می‌کنی و می‌گویی کرایه سیصد است. مرد چانه می‌زند. تو بی بحث بیش‌تر، گاز می‌دهی. فاصله می‌گیری، از این انسان حریصی که حاضر است به خاطر صد تومان نفرین و زن و بچه‌ات را به جان بخرد.

آهنگ پنجاه ساله‌ای را با ضبط ماشین گوش می‌دهی. یاد مادرت می‌افتی. چه‌قدر امید داشت که وقتی وارد دبیرستان شدی، بتوانی برای خودت کسی شوی. نگاهی می‌اندازی به عکس دختربچهٔ کوچکی که چسبانده‌ای روی آینه. اسمش شاید زهراست. شاید هم مهیا. و یا خیلی چیزهای دیگر. الان برای خودش خانمی شده.

مثل بابایش راننده نیست، مثل او هر روزش را با سیاهی دست مردم سر نمی‌کند، و هر روز با سرافکندگی ماشین قراضه‌اش را سه-چهار کوچه پایین‌تر پارک نمی‌کند.

آه می‌کشی، از ته دل. هوا سرد است. پکی دیگر به سیگار می‌زنی. آن را از شیشه بیرون می‌اندازی و چشمت از آینه به من می‌افتد. چه می‌فهمم من، یک مسافر معمولی، که تو چه‌ها می‌کشی هر روز و هر شب؟ کرایه‌ام را به تو می‌دهم و پیاده می‌شوم. نگاهی دوباره از شیشه به من می‌اندازی. سری تکان می‌دهی و گاز ماشین را فشار می‌دهی و از کنارم رد می‌شوی.