اون موقع هایی که تازه اینجا رو پیدا کرده بودم یه سری به نوشته های قبلی اما تازه هم زدم و این خاطره و فکر کنم 3تای دیگه هم جزءشون بود. همیشه میخواستم بپرسم اینا راستن؟ یعنی میدونستما اما یه جورایی آدم دوست داره انکار کندشون. فکر نکنم دلداری دادن من و امثال، دردی دوا کنه. هیچ وقت نتونستم چیزی در این موارد به کسی بگم. معمولا کلمه ها تو گلوم گیر میکنه و هیچی نمیگم
خدا رحمتش کنه به خانواده اش هم آرامش و صبر بده.
تشکر
مرسی
چطور شده یادش افتادی؟
سالگردش بود
اون موقع هایی که تازه اینجا رو پیدا کرده بودم یه سری به نوشته های قبلی اما تازه هم زدم و این خاطره و فکر کنم 3تای دیگه هم جزءشون بود. همیشه میخواستم بپرسم اینا راستن؟ یعنی میدونستما اما یه جورایی آدم دوست داره انکار کندشون. فکر نکنم دلداری دادن من و امثال، دردی دوا کنه. هیچ وقت نتونستم چیزی در این موارد به کسی بگم. معمولا کلمه ها تو گلوم گیر میکنه و هیچی نمیگم
:)
مرسی
نوشتی 12 اسفند که ...
مقصود ۱۲ شهریور بوده :دی
چه سویتیای! قضیه مال کلاسای تابستونی مدرسهس.
تشکّر از دقّت!
:)