راستش را بخواهی، قبول دارم که اگر اینجور شدهای، تا حدّ زیادیش تقصیر من است. راستش را بخواهی خودم هم میدانم که همین الآن که داری این کارها را میکنی، شاید بیشتر از نصفش به خاطر این است که من با تو بد بودهام. میگویند کلّ یعمل علی شاکلته. من برای تو شرایط خوبی فراهم نکردم که شاکلهٔ خوبی پیدا کنی.
خوب میدانم که اگر هم بخواهی دیگر جایی برای نزدیک شدن نیست. میدانم که مجالها را بیخاطره به محال تبدیل کردم و نگذاشتم حتّی یک قدم پیشتر بیایی.
میدانم که امروز، همهٔ آنها که مرا در دایرهشان راه نمیدهند، به تاوان حصاریاست که برای تو به دور خودم کشیدم.
ای بینام و نشان زندگی من! من این فرصت غیر قابل بازگشت را داشتم که از تو، کسی بسازم. کسی که شاید بتواند مایهٔ افتخار باشد. کسی که در ذهنش، جریان سیّالی جز آنچه اکنون وجود دارد وجود داشته باشد. من این فرصت را داشتم، امّا از دست دادمش. افسوس!
ای عزیز، امروز که دیگر تو از میان دستانم چون گل سفالگران به چرخ افتادهای، امروز که من دستی بر خام گلت نزدهام و تو بیشکل ماندهای کنج قفسهٔ روزگار تا هر دستی که از راه رسید، تو را خمی دهد، دیگر بیش از آن غریبه شدهای که بتوانم - یا شاید حتّی بخواهم - تو را با خود یکی کنم.
امّا میدانم، که آنقدر خوب هستی، که شاید بتوانی مرا ببخشی.
ای خدایی که دستهای ناکسان هم به دامان توست، دست من را پس نزن، و بخشش مرا از او بگیر.
امشب، داشتم بعد از یک سال، مطالب یه وبلاگ رو میخوندم. وبلاگی که نوشتههاش برام خیلی جالب بودن. و باید بگم که برای خودم هم عجیبه که هنوزم نوشتههاش برام جالبن. یه زمانی، نوشتههای اونجا برام منبع مباحثه بودن، منبع شناخت، منبع دوستی. الآن ... بیشتر برام یادآور حسّ شناختن بودن تا خود شناخت.
و بیشتر بهم یادآوری کردن که چه مطالب مهمّی بودن که یادم رفته؟ واقعاً دوستی برای من کمارزش شده، همونطوری که یکی از دوستام نوشته بود؟ واقعاً شور و هیجان دوستی کم شده؟ واقعاً چشمهام رو بستهم روی همهٔ چیزایی که توی دوستیها برام مهم بوده؟ نمیدونم.
یادآوری بسیاری جالبی بود. بسیاری از مطالبی که خوندم، برام مثل خوندن یه مطلب جدید بود. مخصوصاً که یه زمانی فکر میکردم دیگه چشمم به این مطالب نمیافته :دی
آیا میتوان بر بنیاد کلبهٔ چوبی موریانهزده، ستونی از سنگ بنا کرد؟
عنوان پست فاتحهس. امّا در واقع موضوع بُخله.
دیدین این آدمایی رو که میرن سر قبر و فاتحه میخونن معمولاً چی کار میکنن؟ حتماً دیدین.
دو تا انگشت سبّابه و وسطی رو میذارن روی سنگ قبر و زیر لبی ذکر میگن.
امّا چند بار شده ببینید که یکی وسط قبرا برای خودش راه بره و همین جوری بلند بلند محض خاطر اینکه برکت فاتحهش به مردههای دیگه برسه فاتحه بخونه؟
مگه نمیشه که وقتی میریم بهشت زهرا یا هر جای دیگهای، فاتحهمون رو نثار مردههای دیگه هم بکنیم؟ امّا نه، همیشه باید نه تنها بشینیم بالا سر مردهٔ خودمون، بلکه باید دو تا انگشتمون رو هم بذاریم سر قبر که نکنه سیگنالش یه وقتی خدای نکرده اشتباهی هدایت بشه سمت قبر کناری.
بابا اونای دیگه هم به خدا دستشون به جایی بند نیست!
نفسنفسزنان از کوچه بیرون زد. دست کم سه تا بودند. از روی شانه نیمنگاهی روانهشان کرد. پایش به سنگی گرفت و کموبیش به داخل جوی آب افتاد. صدای قدمها و دشنامهاشان نزدیکتر شد. سراسیمه ایستاد و با پایی زخمی و سینهای که به سختی هوا را در خود نگه میداشت، مجدّداً مشغول دویدن شد.
چند قدمی نرفته بود که تنهاش به مرد چهارشانهای خورد و نزدیک بود دوباره به زمین بیفتد. دستش را به دیوار حائل کرد که جلوی سقوطش بگیرد. دستش در حلقهای گیر کرد و برای لحظهای، پشتش را گرمایی عجیب در بر گرفت. سرش را گرداند و چشمش گره خورد به نوشتهٔ بالای آویزهٔ قدیمی مسجد که میگفت «هوالفتّاح». سرش را بالا برد و خواند: «ادخلوها بسلامٍ ءامنین» و شتابان به داخل شتافت.
و سینه به سینه شد با مرد قد بلندی که تسبیحش را در دست داشت و زیر لب ذکر میگفت. فریاد زد: «پناه!»
چشم در چشم شدند. مرد تسبیحبهدست نیمنگاهی به او کرد و گفت: «مسجد جایگاه مردم بدکار نیست.»
و با دستی او را به بیرون هل داد.
نگاهش را از تسبیحش به چشمانش و از چشمانش به دستانش دوخت. پشتش را به مرد و مسجدش کرد و زیر لب گفت: «انّا عند قلوب المنکسرة»
و به صدای قدمهایی گوش سپرد که نزدیک و نزدیکتر میشدند ...