نفسنفسزنان از کوچه بیرون زد. دست کم سه تا بودند. از روی شانه نیمنگاهی روانهشان کرد. پایش به سنگی گرفت و کموبیش به داخل جوی آب افتاد. صدای قدمها و دشنامهاشان نزدیکتر شد. سراسیمه ایستاد و با پایی زخمی و سینهای که به سختی هوا را در خود نگه میداشت، مجدّداً مشغول دویدن شد.
چند قدمی نرفته بود که تنهاش به مرد چهارشانهای خورد و نزدیک بود دوباره به زمین بیفتد. دستش را به دیوار حائل کرد که جلوی سقوطش بگیرد. دستش در حلقهای گیر کرد و برای لحظهای، پشتش را گرمایی عجیب در بر گرفت. سرش را گرداند و چشمش گره خورد به نوشتهٔ بالای آویزهٔ قدیمی مسجد که میگفت «هوالفتّاح». سرش را بالا برد و خواند: «ادخلوها بسلامٍ ءامنین» و شتابان به داخل شتافت.
و سینه به سینه شد با مرد قد بلندی که تسبیحش را در دست داشت و زیر لب ذکر میگفت. فریاد زد: «پناه!»
چشم در چشم شدند. مرد تسبیحبهدست نیمنگاهی به او کرد و گفت: «مسجد جایگاه مردم بدکار نیست.»
و با دستی او را به بیرون هل داد.
نگاهش را از تسبیحش به چشمانش و از چشمانش به دستانش دوخت. پشتش را به مرد و مسجدش کرد و زیر لب گفت: «انّا عند قلوب المنکسرة»
و به صدای قدمهایی گوش سپرد که نزدیک و نزدیکتر میشدند ...
این آدم که خونه ی خدا رو صاحب شده بود خیلی ها "خدا " رو هم صاحب میشن...
همیشه خدا رو شکر میکنم که هیچ کدام از بنده های خدا ، "خدا " نیستند.,'
* این یادمان به شدت منو یاد دوستی انداخت که چند روز پیش فوت شد...ملاحظه قلب باطری(!) ای ملت هم بکنید موقع پست گذاشتن ، وای میسته !
خدایش بیامرزد...
یا حق
خدا رحم کرده که کسی جاش نیست!
تلخ و واقعی بود و جای فکر داره.
خدا رحمتش کنه به خانواده اش هم آرامش و صبر بده.
تشکر
احتمالا به نظرتون بی ربطه اما یاد داستان موسی و شبان افتادم. کیه که معیار مومن بودن رو تعیین میکنه و خودش رو مومن میدونه و دیگری رو کافر!؟ اینجا البته همه چی تصاحب شده ست!
«ما زبان را ننگریم و قال را ما روان را بنگریم و حال را»
از قضا هدف این بود که دقیقاً به همین فکر کنید
حتما خدا خودش خانه نبوده والا هرگز بیرونش نمیکرد!
بدون شک
الان ملت خودشون رو خدا می دونن.
خدا این وسط چیکارس؟ فقط خودش می دونه. :-<
آری!